<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاملا شخصی</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 19 Aug 2009 09:39:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پراکنده گویی!</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>1- دو سوم وسایل به خونه جدید انتقال داده شد. کامپیوتر رو با دردسر رو زمین علم کردم. خونه مث بازار شامه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- تو این آشفته بازار ، از پنج شنبه گذشته تا حالا یک روز در میون دندون پزشک بودم. از سر بیکاری رفتم یه چک آپ کنم که آقا فرمودند فکم کوچیکه و جا برای دندون های عقلم نداره، باید با جراحی از فکم بیرون بکشدشون. چند تایی هم دندون ترمیمی دارم. خلاصه که دمار از روزگارم در اومده !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- در حالی که تو خونه سگ میزنه گربه میرقصه منم از درد فک و لثه زار میزنم و نمی تونم به اوضاع سر و سامون بدم، صاحب خونه هم زنگ زده که از فلان بنگاه داره واسه خونه مشتری میاد. ای خدا....الان نه....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- یکی نیست به من بگه تو که جنبه نداری، خوب 20:30 نیگا نکن که بعدش هی حرص بخوری و این فک داغون رو فشار بدی. من هنوز رو حرفم هستم و از عقاید سیاسی ام نمی نویسم، ولی آخه شورش رو در آوردند دیگه! به اینجام رسوندن! دقیقا همین جا! چند وقت پیش داشتم اخبار گوش می کردم، شبکه 1، و فکر می کردم اگه به جای این آقای گوینده خبر بودم، که سابقه زیادی هم دارند و برای من خیلی قابل احترامند، حتما استعفا میدادم و تن به خوندن و نشر اکاذیب و و اخباری که بسیار مغرضانه و یک سویه دست کاری و جهت دهی شده ، نمیدادم. how stupid did they think we are? توهین به فهم و شعور مردم تا کی آخه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5-خرم آن روز کزین منزل ویران بروم، راحت جان طلبم ، وزپی جانان بروم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 09:39:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>
1- لعنت به کسی که خودش ابروهاش خوشگله و خودش ابروهاش رو خوشگل بر میداره، ولی به خاطر جشن روز جمعه جو گیر میشه و میره میده گند میزنند به ابروهاش.&lt;p&gt;2-لعنت به کسی که خودش ابروهاش خوشگله و خودش ابروهاش رو خوشگل بر میداره،
ولی به خاطر جشن روز جمعه جو گیر میشه و وقت آرایشگاه میگیره و قبلش زنگ میزنه که ببینه خانم آرایشگر خودش تشریف داره یا نه ، که باز نره و خانم تشریف نیاره ، و وقتی میبینه خانم امروز سالن تشریف نمیاره،( لابد چون حوصله اش نمیگیره ، و اونقد سالنش شلوغ هست که کلاس بذاره و هر چند روز درمیون که دلش خواست بیاد سالن و کارگرهای وارد و ناواردش کار مشتری ها رو  راه بندازند) با وجود اینکه یه روز دیگه هم وقت داره اما عجله میکنه و میره میده گند میزنند به ابروهاش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- لعنت به اونی که گند زد به این ابروهای خوشگل.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- لعنت به اونی که وقتی زیر دست خانم نشسته بود، می دونست طرف داره گند میزنه به ابروهاش ولی از جاش جم نخورد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5- لعنت به من اگه فردا دوباره نرم آرایشگاه خودم تا این ابروهای بزچریده رو درست کنه! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;6- آمار وبلاگم میگه یه نفر با سرچ این عبارت به وبلاگ من رسیده: &quot;آمپول نصف خط&quot; ! به حق چیزای ندیده و نشنیده!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>I&apos;m back</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>مسافرت خوب بود ولی خیلی کوتاه و خسته کننده، غرب کشور، عمدتا کرمانشاه و کردستان، و از اونجایی که سر از بانه در آوردیم و ماشین حسابی سنگین شد، جوری که جای درست نشستن نداشتیم، به سفر ادامه ندادیم و برگشتیم. چند روزه. در ضمن زنده باد هم میهنان کرد، یعنی جدا با مرام هستند و انسان این کردها. درود بر کردها ، خیلی ازشون خوشم اومد. مخصوصا از مردم کردستان: سنندج، مریوان، سقز ، بانه...کی گفته مشت نمونه خرواره؟ من تو دوره دانشجویی دو تا هم کلاسی کرمانشاهی داشتم. یه خانوم یه آقا. خانومه که اسمش یادمه ولی فامیلیش نه، با یه من عسل هم نمیشد خوردش. اصلا هم روحیه کار گروهی و جوشیدن با بقیه رو نداشت. آقاهه هم که همون سال دوم خواستگار من شد، به محض اینکه از من جواب نه شنید، از صد نفر دیگه خواستگاری کرد تا بالاخره یکی از بچه های دانشکده زنش شد، وقت فارغ التحصیلی خانمه باردار بود، نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که این آقا بعد از ازدواج، حتی جواب سلام بچه ها رو نمیداد، نه دخترا ، نه پسرا. بعدا هم شنیدم که متاسفانه از هم جدا شدند. خلاصه که کردها خیلی بهتر از اونی هستند که تو ذهن من بود، دم همشون گرم. از کسبه و مامور راهنمایی رانندگی بگیر تا دربان هتل و گارسون و مردم کوچه بازار که گاهی ازشون آدرس می پرسی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این سریال مسافران رو تماشا می کنین؟ من که هر از گاهی اگه اتفاقی کانال رو عوض کنم و ببینم این سریال داره پخش میشه دنبالش می کنم. اگه دقت کرده باشین، فرخ( آقای لولایی) تو این سریال یه طرز فکر با مزه و نامربوط داره، مثلا اینکه اگه به کسی ضرر نزنی ، اون به تو ضرر می زنه، یا مثلا اگه حقتو از کسی نگیری، اون حقشو از تو می گیره. امشب عموشون که مهمون خونه شون بود و ظاهرا همین طرز فکر رو نسبت به زندگی داره، در پاسخ فرید که ازش پرسید چرا تخم مرغ می خوره ، گفت: اگه تو تخم مرغ رو نخوری ، مرغ... و آقای لولایی وارد شد و جمله ناتمام ماند. شما هم همون فکری رو می کنید که من میکنم ؟ طنز پنهان زیباتر از طنز آشکاره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;قصد جابجایی داریم. قرارداد رهن آپارتمان جدید رو بستیم ولی هنوز به صاحب خونه فعلی اطلاع ندادیم که امسال اینجا نمی مونیم. آخه خونه جدید نوسازه و هنوز کابینت هاش آماده نشده. گفتن تا دهم ، پونزدهم شهریور طول میکشه. قرارداد ما اینجا، 31 مرداد تمامه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 21:36:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>coming back soon</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://www.creativeevolution.info/images/suitecase.jpg&quot; /&gt;Coming back soon!
</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>بهم مسیج می ده که: &quot; تو رو نه به خاطر نجابتت، صداقتت، رفاقتت، بلکه به خاطر خود کثافتت دوست دارم.&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم براش یه ذره شده. اینقده. کاش رابطه مون با هم بیشتر بود. کاش بیشتر همو می دیدیم. کاش می تونستم بهش بگم چقدر...چقدر ...چقدر ...دوستش دارم. نه به خاطر نجابتش، صداقتش، رفاقتش، بلکه واقعا به خاطر خودش ! همون خود کثافتش.چی جلومو میگیره؟ ساده جلوه کردن؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 14:42:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>این اولین تابستان بیکاری بسی خوش میگذرد. نه زبانکده کلاس گرفتم، نه کانون، نه ترجمه ناتمام دارم که هی نگاش کنم و حرص بخورم و انجامش ندم. منتظرم کتاب مجوز بگیره. میگره ، البته بعد از اینکه خون جد و آباد ما رو تو شیشه کردند. کتاب قبلی رو به خاطر اسم اشخاص حقیقی و حقوقی بسیاری که همگی شهروند کشور روم به دیوار!!! آ م ر ی ک ا ی، خونخوار جنایتکار بودند، مجوز نمیدادند. می گفتند تبلیغ میشه واسه اونا. این یکی روند داستان وار داره. با یه شخصیت اصلی غیر واقعی، ولی باز هم نام برده شده از اشخاص حقیقی و حقوقی ینگه دنیا. اصولا گرفتن مجوز چاپ چند دست زره و پوتین آهنین لازم داره. خدا رو شکر که من لازم نیست دوندگیهاش رو انجام بدم.
</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 22:23:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانم ها یا آقایون؟</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>
عصر یک روز تعطیل، سر از پا نمیشناسم که همسر امروز خونه است می تونیم بریم بازار، چون ظهر ساعت یک، چیزی شبیه صبحانه خورده ایم، ساعت 5 بعد از ظهر هم چیزی شبیه ناهار می خوریم و بعد همسر طبق معمول همه اوقاتی که خونه است، لپ تاپش رو باز می کنه می نشینه پای کارش. ای لعنت به هر چی دلفی و وی بی و اوراکله...&lt;p&gt;در حالی که سعی می کنم خونسرد و خوش اخلاق باشم ، ازش می پرسم چقدر کار داره و چه ساعتی باید حاضر بشم. جواب ساعت هفته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میام میشینم پای کامپیوتر، یه کمی وب گردی، دانلود pdf یکی دو تا کتاب، ساعت 6 صداش میکنم بره دوش بگیره و اصلاح کنه، کمی سر به سر هم میذاریم و شوخی و خنده، برمی گردم پای کامپیوتر، نیم ساعتی میگذره، صدایی ازش نمی شنوم، به نظرم دوش گرفتنش طولانی شده، میرم ازش سراغی بگیرم، می بینم سر تخت خوابش برده، هنوزم سعی می کنم خونسرد باشم ولی داره دیر میشه، صداش می کنم، بلند میشه و راه می افته طرف حمام...یه ربع بعد رو کاناپه روبروی تلوزیون پیداش می کنم. خواب.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این بار دیگه خونسرد نیستم، قرار ساعت 7 رو یاد آوریش می کنم و تا پشت در حمام همراهش می رم، فقط جهت اطمینان! هنوز داره شوخی می کنه و می خنده، من عصبانیم از اینکه دیر شده. می گه برو آماده شو ولی مطمئنم کار من زودتر تمام میشه و من زودتر حاضرم، مث همیشه! لجم میگیره. تو دلم میگم اگه تو همیشه زودتر حاضری واسه اینه که نصف کارای تو رو هم من انجام میدم. می گم اینبار نه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;می رم و شروع میکنم به حاضر شدن. نصف کارم رو انجام دادم. لباسم رو پوشیدم و دارم خط چشم می کشم که زنگ اخبار حمام به صدا در میاد. می دونم حوله میخواد. محلش نمی ذارم. صدام میکنه، جواب نمیدم. دوباره و دوباره، تو صداش نگرانی موج می زنه، بعد از اون &lt;a href=&quot;http://sinbanoo.blogfa.com/post-14.aspx&quot;&gt;یکی&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://sinbanoo.blogfa.com/post-91.aspx&quot;&gt;دوباری&lt;/a&gt; که تا پای مرگ رفتم، زود نگرانم میشه. دلم میسوزه و با حوله می رم طرف حمام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میاد و می پرسه که لباس براش اتو کردم، می گم نه! می پرسه شلوار مشکیش تمیزه؟ می گم نه! میدونم اتو کردن لباساش طول میکشه. مخصوصا با وسواسی که به خرج میده. کار من تمام شده. در حالی که دارم روسری رو سرم می اندازم میگم که حاضرم و حوصله صبر کردن ندارم و شروع می کنم به غر زدن. آستینای لباسشو اتو می زنه غر میزنم، به خاطر عجله می خواد شلوار کتان بپوشه که نیازی به اتو نداره، غر می زنم، شلوار اتو می کنه ، غر می زنم، after shave می زنه، غر می زنم، موهاشو درست می کنه ، غر می زنم، حلقه و ساعتش رو دستش می اندازه، غر می زنم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ساعت نزدیک هشته که از خونه خارج می شیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کی گفته آماده شدن خانم ها طول میکشه؟ خانم ها برنامه ریزی می کنن، اگه قراره ساعت 7 از منزل خارج بشن، می دونن که مثلا حاضر شدنشون نیم ساعت طول میکشه، از شش و نیم شروع می کنن به حاضر شدن. اما آقایون چی؟ اگه نصف کاراشونو ما انجام ندیم، واقعا حاضر شدن کی بیشتر طول می کشه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خانم ها یا آقایون؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن روزها...</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>7-8  سال پیش در چنین روزهایی از خدا میخواستم یا بمیرم یا همه چیز به خیر و خوشی بگذره. هفت...هشت سال پیش...چقدر به نظرم دور و چقدر به نظرم نزدیکه...همیشه خواستم در موردش بنویسم. اما نمی دونم چه جوری سر و سامونش بدم. از کجای ماجرا شروع کنم، همیشه نوشتن یه مطلب دنباله دار برام سخت بوده. شاید بس که بی حوصله ام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می نویسمش. به محض اینکه بدونم چطور باید این کار رو بکنم. حتما...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 08:06:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهمین سادگی...</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>مرگ میتونه همینقدر ساده باشه: به خاطر سرگیجه شدید که خیلی ناگهانی شروع میشه و خیلی سریع رو به وخامت میره ، بری زیر سرم. بعد یه تزریق اشتباه، آمپولی که عضلانی هستش رو اشتباها توی سرمت تزریق کنن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد تازه به اون داروی خاص هم حساسیت داشته باشی و ندونی. کم کم نفس کشیدنت مشکل میشه، انگار که یه وزنه دوکیلویی گذاشتن روی سینه ات، و تو فک میکنی همش به خاطر بوی تند الکله که فضای اتاق بیمارستان رو پر کرده. بعد کم کم وزن اون وزنه بیشتر میشه. مثلا 15 کیلو . دیگه نفس کم میاری. تا دکتر و پرستارا برسن بالای سرت، اون وزنه شده 50 کیلو. اونقدر سنگینه که دیگه جز هر از گاهی، به خودت زحمت نفس کشیدن رو نمیدی. سراسیمه سرم رو قطع می کنن. تازه متوجه شدن چه اشتباهی شده. برای اولین بار از اینکه همسرت داره با صدای بلند پرستار رو شماتت میکنه لذت می بری. دلت هم برای پرستار میسوزه . تو اون شلوغی بالای تختت اونقدر سر سنگینت رو بالا و پایین می بری تا  از بین آدما بتونی نگاهت رو به چشای نگران پرستار بدوزی و بگی: نگران نباش. چیزیم نیست. سرم رو تعویض می کنن  ولی متوجه میشن خونت در اون قسمت لخته شده. دو سه جای دیگه بدنت رو سوراخ سوراخ می کنن و ازبین حرفاشون کلماتی مث&quot;بد رگ&quot; رو میشنوی و میشنوی که این یکی پرستار به اون یکی پرستار میگه&quot; چون استرس داره رگش فرار میکنه و تو پیش خودت فک می کنی این یعنی چی؟ مگه رگ هم فرار میکنه؟ به زور اونا و نگاه ملتمسانه و اشک آلود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامان حاضر میشی 3 تا آمپول بزنی و این 3 تا واسه تویی که فقط یه بار تو عمرت آمپول زدی و از آمپول مث دیو دو سر می ترسی، خیلیه، خیلی ! همش تو سرت می چرخه که باید این روز رو تو تارخ زندگیت ثبت کنی، 3 تا آمپول غیر از اون سرمی که باعث شد چندین و چند تا کبودی روی هر دوتا دستت باقی بمونه. امروز باید تو تاریخ زندگیت ثبت بشه. باید. تو خواب و بیداری زیر سرم کابوس می بینی. یا داری مشتری ها رو تو بازی diner dash جوری مینشونی که صندلیشون همرنگ لباسشون باشه، یا داری جدول ساداکو حل می کنی و چون نیمه بیدار و نیمه خوابی به خودت قول میدی که حالا حالا ها سراغ این بازی ها نری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ساعت 12 شب دیگه خبری از تنگی نفس و سرگیجه نیست و اما بی رمقی . موقع خواب برخلاف همیشه تا جایی که ممکنه گوشی موبایلت رو از خودت دور می کنی مبادا هوس حل کردن چند تا ساداکوی دیگه بزنه به کله ات .خیلی بی رمق ولی قدر سلامتت رو می دونی و از فکر کردن به اون وزنه 50 کیلویی که تا ساعتی پیش روی سینه ات بود ، وحشت میکنی. پرستاره گفت شانس آوردی که سرم رو به موقع قطع کردیم. شانس آوردی که فکت قفل نشد. شانس آوردی که نیازی به اکسیژن پیدا نکردی. شانس آوردی که دیر نشد. و تو فک می کنی . مرگ می تونه همین جوری سراغ آدم بیاد. به همین سادگی. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت 1: این ماجرا مال 5 شنبه عصره. من الان خوبم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت 2: الهی بمیرم، مامان خیلی ترسیده بود. اشک می ریخت و من احمق یادم نبود الانه فشار خونشم بالا رفته. 16 بود فشارش. بابا سراسیمه با بسته قرصاش رسید. اونم خیلی ترسده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت 3: خدایا، شکرت.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 16:52:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینه دیگه...</title>
<link>http://sinbanoo.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>آخر شب طرفای ساعت 1:30 با اینکه اصلا گرسنه نیستم، به پیشنهاد همسر در مورد خوردن ساندویچ سوسیس بندری نه نمی تونم بگم. می دونم همش به خاطر منه که دو روزه هوس هات داگ کردم و فرصت نشده بریم بخوریم. طرف هات داگ نداشت. تصمیم گرفتیم سوسیس بندری بخوریم. شب قبلش که یه عالمه پفک هندی و پاپ کورن درست کردم تا در حال تماشای فیلم بخوریم، مث شبای دیگه توبه کردم. از همون توبه های که به صبح نمی رسه. صبح پاشدم و واسه همسر دوتا ساندویچ نون و پنیر و گردو درست کردم تا همراهش ببره. امروز کره و عسل براش درست نکردم، شاید چون کام دهان خودم آفت زده. ربطش رو شما پیدا کنین. بعد رفتم و باقیمونده ساندویچ سوسیس خودم رو با نوشابه خوردم. بعد رفتم سر یخچال آب بخورم که چشمم خورد به باقیمونده میگو هایی که دیروز واسه ناهار سوخاری کرده بودم ، با یه عالمه سیب زمینی سرخ شده. خداییش سیب زمینی سرخ شده رو نمیشه سرد سرد خورد اما ترتیب میگو ها رو دادم.ساعت 7 صبح . فکرشو بکن. بعد ساعت 9 یا 10 یا هر ساعت دیگه ای که میلیم بکشه حتما 6-7 دونه بیسکویت با شیر می خورم. یا عسل میمالم رو نون تست. بدون کره. به هر حال تا وقت درست کردن ناهار باید یه چیزی خورد. ناهار هر چی که باشه ،ساعت 2- 2:30 حاضر میشه. تا ساعت 4 که همسر بیاد خیلی وقت هست. یه ناخونک اساسی هم به ناهار میزن. بعد با همسر ناهار می خورم. دیگه از عصرونه و شام و شب چره و وعده های بینشون بگذریم. شاید هم یک و نیم شب بریم هات داگ بخوریم. بعد من توبه کنم و فردا روز از نو ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد هی غر بزنم که دارم چاق میشم. همینه دیگه...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 06:11:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinbanoo&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>sinbanoo</dc:creator>
<guid>http://sinbanoo.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
