1- اینروزا همش دارم فک می کنم چه خوب شد این سه هفته ای رو که همسر به
خاطر امتحانات آخر ترم باید در شهر محل تحصیلش بمونه، خونه موندم و علیرغم
همه اصرارها نرفتم خونه مامان اینا. پیش از این همون نصف هفته رو که همسر
نبود و من می رفتم خونه مامان اینا، با وجود بخور و بخواب و راحتی زیاد
ولی خیلی دلتنگش میشدم و واسه برگشتنش روز شماری می کردم. البته نه اینکه
الان دلتنگ نیستم ها...نه! ولی بی تابی نمی کنم. نه پشت تلفن، نه حتی تو
دلم. خونه موندن حس غربتم رو و دلتنگیمو کم کرده. افسوس که دیگه این آخر
ترمی کشفش کردم.
2- این روزا همش دارم فک می کن این Naveen andrews (سعید جراح در سریال Lost
) شبیه ناصر عبدالهی مرحومه، یا شایدم من اشتباه می کنم. ولی به هر حال هر
بار چشمم بهش میفته یاد ناصر عبدالهی می افتم. نمی دونم چرا! 3- این روزا همش دارم فک می کنم چرا اصلا خودمو دوست ندارم. چرا دوست
ندارم جلوی آینه برم. چرا احساس می کنم تو سراشیبی زندگی ام. چرا احساس می
کنم بدون اینکه بخام دارم به سرعت پیر می شم. چرا با هر کی این موضع رو
مطرح می کنم بهم میخنده، می گه مگه چند سالته بابا! خوب این یه حسه ،
شایدم یه فکر دائمی که آزارم میده. شاید دلیلش بیکاری و احساس عدم مفید
بودنه. به هر حال یه دلیلی داره دیگه. 4- این روزا رو با استرس طی کردم و می کنم. سینا دیر به دیر از خودش خبر میده. سامان فردا کنکور داره. 5- این روزها چرا زودتر نمیگذرن تموم شن برن؟ 6- این روزها با این اوضاع مملکت و شوکی که بعد از گذشت دو هفته هنوز ازش خارج نشدم، خیلی درب و داغونم. خیلی... پی نوشت: دوباره از سینا بیخبریم. با اینکه می دونیم این روزا تهران آرومتر بوده ولی....مواظب بچه های مردم هستین؟ مواظب سربازا که خانواده هاشون نگرانن؟ مواظب داداش منو بقیه داداشا هستین؟ پی نوشت 2، اضافه شده در ساعت 8:45 پنج شنبه 4 تیر: 28 سالگی فردا مث یه دزد در دل تاریکی از راه میرسه و برای من به همون اندازه غافلگیر کننده و ترسناکه. 28 سالگی، اصلا منتظرت نبودم. کاش حالا حالا ها نمیومدی و یه سال دیگه از عمرم رو نمیدزدیدی....
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:15 توسط سین بانو |