چقدر حرف دارم که بعد از این سکوت دو ، سه ماهه بزنم. با خودم عهد کرده بودم تا ترجمه تموم نشه دیگه سراغ اینترنت نیام و با توجه به وضعیتی که بعضیهاتون می دونید چیه، کار سختی هم نبود. بگذریم از اینکه اونقدر سرم با کلاس های آخر ترم و بار سنگین مطالب هزار بار دوره شده و بعدش هم با امتحانات و تصحیح اوراق و لیست نوشتن شلوغ بود که اصلا نمی رسیدم سراغ ترجمه ام برم. به همه اینا البته تنبلی مفرط رو هم اضافه کنید. ولی خدا رو شکر هفته پیش ترجمه تمام شد، دادم تایپش کردن. امروز ادیت نهایی هم انجام شد و اگه خدا بخواد و سنگ پیش پامون نندازن، کتاب دومم امسال چاپ میشه. اسمش هم بمونه سورپرایز تا بره زیر چاپ.
اما اینا نبود حرفای ناگفته ام. نگران سینا، برادرم هستم که تو تهران سر*بازه. البته جزو کادر راهنمایی و رانندگیه. ولی با این آشوبا...
موبایلش یا خاموشه(وقتایی که سر پسته) یا خط نمیده. تو رو خدا مواظب بچه های مردم باشین. مواظب سر*بازا...
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:24 توسط سین بانو |