تبليغاتX
کاملا شخصی - سالاد
روستایی که من توش تدریس میکنم ، یک مدرسه راهنمایی بیشتر نداره که یه شیفت پسرانه و یه شیفت دخترانه است. این مدرسه یک آقای مدیر داره که بنده خدا از صبح علی الطلوع تا غروب اونجاست. از اونجایی که این روستا نزدیک سی دقیقه تا شهر فاصله داره ، مجبورم زود از خونه راه بیفتم تا در صورت بروز اتفاق غیر مترقبه ( نبود مینی بوس یا سواری، شلوغی ترمینال، پنچری ماشین ،....) به موقع برسم سر کار.
هفته گذشته که تایم بعد از ظهر بودیم ، یه روز کمی زودتر از موقع رسیدم مدرسه و تا در دفتر باز کردم عطر خوش عدس پلو مشامم رو پر کرد و هوش از سرم ربود . جناب آقای مدیر مشغول تناول ناهار بودند و بعد از سلام و خوش وبش از من پرسیدند : سالاد آوردین خانم سین؟ مبهوت به چهره اش نگاه کردم تا ردی از شوخی رو در اون ببینم ولی حالت ایشون کاملن جدی بود.
من:ببخشید، متوجه نشدم آقای مدیر، چی فرمودید؟
آقای مدیر: سالاد . سالاد نیاوردید؟
تو دلم گفتم مرد حسابی عدس پلو رو شما داری می خوری ، سالادش رو من بیارم؟ دوباره با حیرت پرسیدم :چی چی نیاوردم؟
آقای مدیر : سوالات خانم. سوالات امتحان پیش نوبت رو نیاوردید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
پی نوشت: اون روز ناهار نخورده بودم وعطر عدس پلو تمام حواسم رو بجز بویایی از کار انداخته بود ، تا جایی که "سوالات " رو "سالاد" شنیدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:0  توسط سین بانو  |