1- دو سوم وسایل به خونه جدید انتقال داده شد. کامپیوتر رو با دردسر رو زمین علم کردم. خونه مث بازار شامه.
2- تو این آشفته بازار ، از پنج شنبه گذشته تا حالا یک روز در میون دندون پزشک بودم. از سر بیکاری رفتم یه چک آپ کنم که آقا فرمودند فکم کوچیکه و جا برای دندون های عقلم نداره، باید با جراحی از فکم بیرون بکشدشون. چند تایی هم دندون ترمیمی دارم. خلاصه که دمار از روزگارم در اومده !
3- در حالی که تو خونه سگ میزنه گربه میرقصه منم از درد فک و لثه زار میزنم و نمی تونم به اوضاع سر و سامون بدم، صاحب خونه هم زنگ زده که از فلان بنگاه داره واسه خونه مشتری میاد. ای خدا....الان نه....
4- یکی نیست به من بگه تو که جنبه نداری، خوب 20:30 نیگا نکن که بعدش هی حرص بخوری و این فک داغون رو فشار بدی. من هنوز رو حرفم هستم و از عقاید سیاسی ام نمی نویسم، ولی آخه شورش رو در آوردند دیگه! به اینجام رسوندن! دقیقا همین جا! چند وقت پیش داشتم اخبار گوش می کردم، شبکه 1، و فکر می کردم اگه به جای این آقای گوینده خبر بودم، که سابقه زیادی هم دارند و برای من خیلی قابل احترامند، حتما استعفا میدادم و تن به خوندن و نشر اکاذیب و و اخباری که بسیار مغرضانه و یک سویه دست کاری و جهت دهی شده ، نمیدادم. how stupid did they think we are? توهین به فهم و شعور مردم تا کی آخه؟
5-خرم آن روز کزین منزل ویران بروم، راحت جان طلبم ، وزپی جانان بروم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 13:10 توسط سین بانو |
1- لعنت به کسی که خودش ابروهاش خوشگله و خودش ابروهاش رو خوشگل بر میداره، ولی به خاطر جشن روز جمعه جو گیر میشه و میره میده گند میزنند به ابروهاش. 2-لعنت به کسی که خودش ابروهاش خوشگله و خودش ابروهاش رو خوشگل بر میداره،
ولی به خاطر جشن روز جمعه جو گیر میشه و وقت آرایشگاه میگیره و قبلش زنگ میزنه که ببینه خانم آرایشگر خودش تشریف داره یا نه ، که باز نره و خانم تشریف نیاره ، و وقتی میبینه خانم امروز سالن تشریف نمیاره،( لابد چون حوصله اش نمیگیره ، و اونقد سالنش شلوغ هست که کلاس بذاره و هر چند روز درمیون که دلش خواست بیاد سالن و کارگرهای وارد و ناواردش کار مشتری ها رو راه بندازند) با وجود اینکه یه روز دیگه هم وقت داره اما عجله میکنه و میره میده گند میزنند به ابروهاش. 3- لعنت به اونی که گند زد به این ابروهای خوشگل. 4- لعنت به اونی که وقتی زیر دست خانم نشسته بود، می دونست طرف داره گند میزنه به ابروهاش ولی از جاش جم نخورد. 5- لعنت به من اگه فردا دوباره نرم آرایشگاه خودم تا این ابروهای بزچریده رو درست کنه! 6- آمار وبلاگم میگه یه نفر با سرچ این عبارت به وبلاگ من رسیده: "آمپول نصف خط" ! به حق چیزای ندیده و نشنیده!
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 19:10 توسط سین بانو |
مسافرت خوب بود ولی خیلی کوتاه و خسته کننده، غرب کشور، عمدتا کرمانشاه و کردستان، و از اونجایی که سر از بانه در آوردیم و ماشین حسابی سنگین شد، جوری که جای درست نشستن نداشتیم، به سفر ادامه ندادیم و برگشتیم. چند روزه. در ضمن زنده باد هم میهنان کرد، یعنی جدا با مرام هستند و انسان این کردها. درود بر کردها ، خیلی ازشون خوشم اومد. مخصوصا از مردم کردستان: سنندج، مریوان، سقز ، بانه...کی گفته مشت نمونه خرواره؟ من تو دوره دانشجویی دو تا هم کلاسی کرمانشاهی داشتم. یه خانوم یه آقا. خانومه که اسمش یادمه ولی فامیلیش نه، با یه من عسل هم نمیشد خوردش. اصلا هم روحیه کار گروهی و جوشیدن با بقیه رو نداشت. آقاهه هم که همون سال دوم خواستگار من شد، به محض اینکه از من جواب نه شنید، از صد نفر دیگه خواستگاری کرد تا بالاخره یکی از بچه های دانشکده زنش شد، وقت فارغ التحصیلی خانمه باردار بود، نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که این آقا بعد از ازدواج، حتی جواب سلام بچه ها رو نمیداد، نه دخترا ، نه پسرا. بعدا هم شنیدم که متاسفانه از هم جدا شدند. خلاصه که کردها خیلی بهتر از اونی هستند که تو ذهن من بود، دم همشون گرم. از کسبه و مامور راهنمایی رانندگی بگیر تا دربان هتل و گارسون و مردم کوچه بازار که گاهی ازشون آدرس می پرسی.
این سریال مسافران رو تماشا می کنین؟ من که هر از گاهی اگه اتفاقی کانال رو عوض کنم و ببینم این سریال داره پخش میشه دنبالش می کنم. اگه دقت کرده باشین، فرخ( آقای لولایی) تو این سریال یه طرز فکر با مزه و نامربوط داره، مثلا اینکه اگه به کسی ضرر نزنی ، اون به تو ضرر می زنه، یا مثلا اگه حقتو از کسی نگیری، اون حقشو از تو می گیره. امشب عموشون که مهمون خونه شون بود و ظاهرا همین طرز فکر رو نسبت به زندگی داره، در پاسخ فرید که ازش پرسید چرا تخم مرغ می خوره ، گفت: اگه تو تخم مرغ رو نخوری ، مرغ... و آقای لولایی وارد شد و جمله ناتمام ماند. شما هم همون فکری رو می کنید که من میکنم ؟ طنز پنهان زیباتر از طنز آشکاره.
قصد جابجایی داریم. قرارداد رهن آپارتمان جدید رو بستیم ولی هنوز به صاحب خونه فعلی اطلاع ندادیم که امسال اینجا نمی مونیم. آخه خونه جدید نوسازه و هنوز کابینت هاش آماده نشده. گفتن تا دهم ، پونزدهم شهریور طول میکشه. قرارداد ما اینجا، 31 مرداد تمامه.
+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 1:6 توسط سین بانو |
Coming back soon!
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 13:50 توسط سین بانو |
بهم مسیج می ده که: " تو رو نه به خاطر نجابتت، صداقتت، رفاقتت، بلکه به خاطر خود کثافتت دوست دارم."
دلم براش یه ذره شده. اینقده. کاش رابطه مون با هم بیشتر بود. کاش بیشتر همو می دیدیم. کاش می تونستم بهش بگم چقدر...چقدر ...چقدر ...دوستش دارم. نه به خاطر نجابتش، صداقتش، رفاقتش، بلکه واقعا به خاطر خودش ! همون خود کثافتش.چی جلومو میگیره؟ ساده جلوه کردن؟
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 18:13 توسط سین بانو |
این اولین تابستان بیکاری بسی خوش میگذرد. نه زبانکده کلاس گرفتم، نه کانون، نه ترجمه ناتمام دارم که هی نگاش کنم و حرص بخورم و انجامش ندم. منتظرم کتاب مجوز بگیره. میگره ، البته بعد از اینکه خون جد و آباد ما رو تو شیشه کردند. کتاب قبلی رو به خاطر اسم اشخاص حقیقی و حقوقی بسیاری که همگی شهروند کشور روم به دیوار!!! آ م ر ی ک ا ی، خونخوار جنایتکار بودند، مجوز نمیدادند. می گفتند تبلیغ میشه واسه اونا. این یکی روند داستان وار داره. با یه شخصیت اصلی غیر واقعی، ولی باز هم نام برده شده از اشخاص حقیقی و حقوقی ینگه دنیا. اصولا گرفتن مجوز چاپ چند دست زره و پوتین آهنین لازم داره. خدا رو شکر که من لازم نیست دوندگیهاش رو انجام بدم.
+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 1:54 توسط سین بانو |