عصر یک روز تعطیل، سر از پا نمیشناسم که همسر امروز خونه است می تونیم بریم بازار، چون ظهر ساعت یک، چیزی شبیه صبحانه خورده ایم، ساعت 5 بعد از ظهر هم چیزی شبیه ناهار می خوریم و بعد همسر طبق معمول همه اوقاتی که خونه است، لپ تاپش رو باز می کنه می نشینه پای کارش. ای لعنت به هر چی دلفی و وی بی و اوراکله... در حالی که سعی می کنم خونسرد و خوش اخلاق باشم ، ازش می پرسم چقدر کار داره و چه ساعتی باید حاضر بشم. جواب ساعت هفته. میام میشینم پای کامپیوتر، یه کمی وب گردی، دانلود pdf یکی دو تا کتاب، ساعت 6 صداش میکنم بره دوش بگیره و اصلاح کنه، کمی سر به سر هم میذاریم و شوخی و خنده، برمی گردم پای کامپیوتر، نیم ساعتی میگذره، صدایی ازش نمی شنوم، به نظرم دوش گرفتنش طولانی شده، میرم ازش سراغی بگیرم، می بینم سر تخت خوابش برده، هنوزم سعی می کنم خونسرد باشم ولی داره دیر میشه، صداش می کنم، بلند میشه و راه می افته طرف حمام...یه ربع بعد رو کاناپه روبروی تلوزیون پیداش می کنم. خواب. این بار دیگه خونسرد نیستم، قرار ساعت 7 رو یاد آوریش می کنم و تا پشت در حمام همراهش می رم، فقط جهت اطمینان! هنوز داره شوخی می کنه و می خنده، من عصبانیم از اینکه دیر شده. می گه برو آماده شو ولی مطمئنم کار من زودتر تمام میشه و من زودتر حاضرم، مث همیشه! لجم میگیره. تو دلم میگم اگه تو همیشه زودتر حاضری واسه اینه که نصف کارای تو رو هم من انجام میدم. می گم اینبار نه. می رم و شروع میکنم به حاضر شدن. نصف کارم رو انجام دادم. لباسم رو پوشیدم و دارم خط چشم می کشم که زنگ اخبار حمام به صدا در میاد. می دونم حوله میخواد. محلش نمی ذارم. صدام میکنه، جواب نمیدم. دوباره و دوباره، تو صداش نگرانی موج می زنه، بعد از اون یکی - دوباری که تا پای مرگ رفتم، زود نگرانم میشه. دلم میسوزه و با حوله می رم طرف حمام. میاد و می پرسه که لباس براش اتو کردم، می گم نه! می پرسه شلوار مشکیش تمیزه؟ می گم نه! میدونم اتو کردن لباساش طول میکشه. مخصوصا با وسواسی که به خرج میده. کار من تمام شده. در حالی که دارم روسری رو سرم می اندازم میگم که حاضرم و حوصله صبر کردن ندارم و شروع می کنم به غر زدن. آستینای لباسشو اتو می زنه غر میزنم، به خاطر عجله می خواد شلوار کتان بپوشه که نیازی به اتو نداره، غر می زنم، شلوار اتو می کنه ، غر می زنم، after shave می زنه، غر می زنم، موهاشو درست می کنه ، غر می زنم، حلقه و ساعتش رو دستش می اندازه، غر می زنم. ساعت نزدیک هشته که از خونه خارج می شیم. کی گفته آماده شدن خانم ها طول میکشه؟ خانم ها برنامه ریزی می کنن، اگه قراره ساعت 7 از منزل خارج بشن، می دونن که مثلا حاضر شدنشون نیم ساعت طول میکشه، از شش و نیم شروع می کنن به حاضر شدن. اما آقایون چی؟ اگه نصف کاراشونو ما انجام ندیم، واقعا حاضر شدن کی بیشتر طول می کشه؟ خانم ها یا آقایون؟
+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 19:52 توسط سین بانو |
7-8 سال پیش در چنین روزهایی از خدا میخواستم یا بمیرم یا همه چیز به خیر و خوشی بگذره. هفت...هشت سال پیش...چقدر به نظرم دور و چقدر به نظرم نزدیکه...همیشه خواستم در موردش بنویسم. اما نمی دونم چه جوری سر و سامونش بدم. از کجای ماجرا شروع کنم، همیشه نوشتن یه مطلب دنباله دار برام سخت بوده. شاید بس که بی حوصله ام.
می نویسمش. به محض اینکه بدونم چطور باید این کار رو بکنم. حتما...
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 11:37 توسط سین بانو |
مرگ میتونه همینقدر ساده باشه: به خاطر سرگیجه شدید که خیلی ناگهانی شروع میشه و خیلی سریع رو به وخامت میره ، بری زیر سرم. بعد یه تزریق اشتباه، آمپولی که عضلانی هستش رو اشتباها توی سرمت تزریق کنن.
بعد تازه به اون داروی خاص هم حساسیت داشته باشی و ندونی. کم کم نفس کشیدنت مشکل میشه، انگار که یه وزنه دوکیلویی گذاشتن روی سینه ات، و تو فک میکنی همش به خاطر بوی تند الکله که فضای اتاق بیمارستان رو پر کرده. بعد کم کم وزن اون وزنه بیشتر میشه. مثلا 15 کیلو . دیگه نفس کم میاری. تا دکتر و پرستارا برسن بالای سرت، اون وزنه شده 50 کیلو. اونقدر سنگینه که دیگه جز هر از گاهی، به خودت زحمت نفس کشیدن رو نمیدی. سراسیمه سرم رو قطع می کنن. تازه متوجه شدن چه اشتباهی شده. برای اولین بار از اینکه همسرت داره با صدای بلند پرستار رو شماتت میکنه لذت می بری. دلت هم برای پرستار میسوزه . تو اون شلوغی بالای تختت اونقدر سر سنگینت رو بالا و پایین می بری تا از بین آدما بتونی نگاهت رو به چشای نگران پرستار بدوزی و بگی: نگران نباش. چیزیم نیست. سرم رو تعویض می کنن ولی متوجه میشن خونت در اون قسمت لخته شده. دو سه جای دیگه بدنت رو سوراخ سوراخ می کنن و ازبین حرفاشون کلماتی مث"بد رگ" رو میشنوی و میشنوی که این یکی پرستار به اون یکی پرستار میگه" چون استرس داره رگش فرار میکنه و تو پیش خودت فک می کنی این یعنی چی؟ مگه رگ هم فرار میکنه؟ به زور اونا و نگاه ملتمسانه و اشک آلود
مامان حاضر میشی 3 تا آمپول بزنی و این 3 تا واسه تویی که فقط یه بار تو عمرت آمپول زدی و از آمپول مث دیو دو سر می ترسی، خیلیه، خیلی ! همش تو سرت می چرخه که باید این روز رو تو تارخ زندگیت ثبت کنی، 3 تا آمپول غیر از اون سرمی که باعث شد چندین و چند تا کبودی روی هر دوتا دستت باقی بمونه. امروز باید تو تاریخ زندگیت ثبت بشه. باید. تو خواب و بیداری زیر سرم کابوس می بینی. یا داری مشتری ها رو تو بازی diner dash جوری مینشونی که صندلیشون همرنگ لباسشون باشه، یا داری جدول ساداکو حل می کنی و چون نیمه بیدار و نیمه خوابی به خودت قول میدی که حالا حالا ها سراغ این بازی ها نری.
ساعت 12 شب دیگه خبری از تنگی نفس و سرگیجه نیست و اما بی رمقی . موقع خواب برخلاف همیشه تا جایی که ممکنه گوشی موبایلت رو از خودت دور می کنی مبادا هوس حل کردن چند تا ساداکوی دیگه بزنه به کله ات .خیلی بی رمق ولی قدر سلامتت رو می دونی و از فکر کردن به اون وزنه 50 کیلویی که تا ساعتی پیش روی سینه ات بود ، وحشت میکنی. پرستاره گفت شانس آوردی که سرم رو به موقع قطع کردیم. شانس آوردی که فکت قفل نشد. شانس آوردی که نیازی به اکسیژن پیدا نکردی. شانس آوردی که دیر نشد. و تو فک می کنی . مرگ می تونه همین جوری سراغ آدم بیاد. به همین سادگی.
پی نوشت 1: این ماجرا مال 5 شنبه عصره. من الان خوبم.
پی نوشت 2: الهی بمیرم، مامان خیلی ترسیده بود. اشک می ریخت و من احمق یادم نبود الانه فشار خونشم بالا رفته. 16 بود فشارش. بابا سراسیمه با بسته قرصاش رسید. اونم خیلی ترسده بود.
پی نوشت 3: خدایا، شکرت.
+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 20:23 توسط سین بانو |
آخر شب طرفای ساعت 1:30 با اینکه اصلا گرسنه نیستم، به پیشنهاد همسر در مورد خوردن ساندویچ سوسیس بندری نه نمی تونم بگم. می دونم همش به خاطر منه که دو روزه هوس هات داگ کردم و فرصت نشده بریم بخوریم. طرف هات داگ نداشت. تصمیم گرفتیم سوسیس بندری بخوریم. شب قبلش که یه عالمه پفک هندی و پاپ کورن درست کردم تا در حال تماشای فیلم بخوریم، مث شبای دیگه توبه کردم. از همون توبه های که به صبح نمی رسه. صبح پاشدم و واسه همسر دوتا ساندویچ نون و پنیر و گردو درست کردم تا همراهش ببره. امروز کره و عسل براش درست نکردم، شاید چون کام دهان خودم آفت زده. ربطش رو شما پیدا کنین. بعد رفتم و باقیمونده ساندویچ سوسیس خودم رو با نوشابه خوردم. بعد رفتم سر یخچال آب بخورم که چشمم خورد به باقیمونده میگو هایی که دیروز واسه ناهار سوخاری کرده بودم ، با یه عالمه سیب زمینی سرخ شده. خداییش سیب زمینی سرخ شده رو نمیشه سرد سرد خورد اما ترتیب میگو ها رو دادم.ساعت 7 صبح . فکرشو بکن. بعد ساعت 9 یا 10 یا هر ساعت دیگه ای که میلیم بکشه حتما 6-7 دونه بیسکویت با شیر می خورم. یا عسل میمالم رو نون تست. بدون کره. به هر حال تا وقت درست کردن ناهار باید یه چیزی خورد. ناهار هر چی که باشه ،ساعت 2- 2:30 حاضر میشه. تا ساعت 4 که همسر بیاد خیلی وقت هست. یه ناخونک اساسی هم به ناهار میزن. بعد با همسر ناهار می خورم. دیگه از عصرونه و شام و شب چره و وعده های بینشون بگذریم. شاید هم یک و نیم شب بریم هات داگ بخوریم. بعد من توبه کنم و فردا روز از نو ...
بعد هی غر بزنم که دارم چاق میشم. همینه دیگه...
+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 9:42 توسط سین بانو |
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در رهش از دیده شمارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 18:30 توسط سین بانو |
1- اینروزا همش دارم فک می کنم چه خوب شد این سه هفته ای رو که همسر به
خاطر امتحانات آخر ترم باید در شهر محل تحصیلش بمونه، خونه موندم و علیرغم
همه اصرارها نرفتم خونه مامان اینا. پیش از این همون نصف هفته رو که همسر
نبود و من می رفتم خونه مامان اینا، با وجود بخور و بخواب و راحتی زیاد
ولی خیلی دلتنگش میشدم و واسه برگشتنش روز شماری می کردم. البته نه اینکه
الان دلتنگ نیستم ها...نه! ولی بی تابی نمی کنم. نه پشت تلفن، نه حتی تو
دلم. خونه موندن حس غربتم رو و دلتنگیمو کم کرده. افسوس که دیگه این آخر
ترمی کشفش کردم.
2- این روزا همش دارم فک می کن این Naveen andrews (سعید جراح در سریال Lost
) شبیه ناصر عبدالهی مرحومه، یا شایدم من اشتباه می کنم. ولی به هر حال هر
بار چشمم بهش میفته یاد ناصر عبدالهی می افتم. نمی دونم چرا! 3- این روزا همش دارم فک می کنم چرا اصلا خودمو دوست ندارم. چرا دوست
ندارم جلوی آینه برم. چرا احساس می کنم تو سراشیبی زندگی ام. چرا احساس می
کنم بدون اینکه بخام دارم به سرعت پیر می شم. چرا با هر کی این موضع رو
مطرح می کنم بهم میخنده، می گه مگه چند سالته بابا! خوب این یه حسه ،
شایدم یه فکر دائمی که آزارم میده. شاید دلیلش بیکاری و احساس عدم مفید
بودنه. به هر حال یه دلیلی داره دیگه. 4- این روزا رو با استرس طی کردم و می کنم. سینا دیر به دیر از خودش خبر میده. سامان فردا کنکور داره. 5- این روزها چرا زودتر نمیگذرن تموم شن برن؟ 6- این روزها با این اوضاع مملکت و شوکی که بعد از گذشت دو هفته هنوز ازش خارج نشدم، خیلی درب و داغونم. خیلی... پی نوشت: دوباره از سینا بیخبریم. با اینکه می دونیم این روزا تهران آرومتر بوده ولی....مواظب بچه های مردم هستین؟ مواظب سربازا که خانواده هاشون نگرانن؟ مواظب داداش منو بقیه داداشا هستین؟ پی نوشت 2، اضافه شده در ساعت 8:45 پنج شنبه 4 تیر: 28 سالگی فردا مث یه دزد در دل تاریکی از راه میرسه و برای من به همون اندازه غافلگیر کننده و ترسناکه. 28 سالگی، اصلا منتظرت نبودم. کاش حالا حالا ها نمیومدی و یه سال دیگه از عمرم رو نمیدزدیدی....
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:15 توسط سین بانو |