روزایی که راهنمایی کلاس دارم علاوه بر شیرینی گاه و بیگاه، خیلی روزای خسته کننده و بدتر از اون، حرص دراری هستن. فرض کنین می خوام از بچه های سال اول یه دیکته کوچولو بگیرم که نمره اش اصلا مهم نیست. فقط می خوام بچه ها املای لغات رو تمرین کنند: -خانم اجازه؟ تو دفتر دیکته بنویسم؟ من: بله عزیزم. - خانم اجازه یعنی تو برگه ننویسم؟ من: نه عزیزم. - خانم با مداد بنویسم؟ -خانم با خودکار بنویسم؟ - خانم اشکالی نداره با آبی بنویسم؟ -خانم اشکالی نداره با مشکی بنویسم؟ -خانم اشکالی نداره با هفت رنگ بنویسم؟ -خانم میشه مدادم رو بتراشم؟ -خانم میشه مدادتراش نازنین رو بگیرم؟ - خانم میشه برم دستشویی؟ - خانم میشه برم آب بخورم؟ -خانم میشه جامو عوض کنم سحر از رو دستم نیگا نکنه؟ -خانم میشه این شیدا رو جابجا کنی؟ همش نیمکت ما رو تکون میده. -خانم میشه امروز دیکته نگیری ؟من حاضر نکردم. - خانم میشه... -خانم میشه... -خانم میشه...........؟؟؟؟ من: در حال کندن دانه دانه موهایم و دندان قروچه در کمال آرامش!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:32 توسط سین بانو |
خوب گفته بودم که حس می کنم دارم یه خواب بد می بینم. الان باورم شده که یه خوابه و به زودی ازش می پرم(شاید نه خیلی زود، ولی بالاخره تموم میشه) .
تو فکرم یه نظر خواهی داشته باشم تو وبلاگم. از فکرم که مطمئن شدم مطرحش میکنم.
امشب با یه دسته گل غافلگیر شدم. 5 شاخه رز. 3تا ارغوانی ، دو تا صورتی. ممنونم گلم.
+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 23:47 توسط سین بانو |
حال این روزهای من اصلا خوش نیست. حال کسی رو دارم که خواب میبینه داره غرق میشه. می دونه فقط این فقط یه کابوسه و فردا که بیدار بشه ازش اثری نمونده ولی به اندازه خودش حس زجر آوریه! نمی خواستم راجع بهش چیزی بنویسم . هنوزم نمی خوام . ولی کامنتی رو که واسه رها گذاشتم اینجا هم میذارم. فقط واسه اینکه یه آرزوی خوب کرده باشم واسه همه کسایی که حال و روزشون مث این روزای منه:
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 0:54 توسط سین بانو |
روز دوشنبه برای من روز خیلی خسته کننده ای هستش ، چون دو شیفت کلاسم.یازده دوازده ساعت سر و کله زدن با بچه ها اونم تو یه روز واقعا انرژی ادم رو تحلیل می بره. اما دیروز با بقیه دوشنبه ها متفاوت بود. تو استراحت کوتاهی که بین دو شیفت داریم، داشتم آماده می شدم واسه ناهار خوردن که موبایلم زنگ زد. راستش نمی تونستم حدس بزنم کی می تونه باشه. ولی وقتی نگاهی به ال سی دی گوشی کردم نیشم تا گوشم وا شد. شما هم نمی تونین حدس بزنین کی بود. خودم براتون می گم. شب تاب جونم بود. اولین بار بود که باش حرف می زدم و صدای گرم و دلنشینش رو می شنیدم. همون طور بود که فکرش رو می کردم. صدایی گرم و مهربون و متین وسرشار از اعتماد به نفس و آرامش. زیاد حرف نزدیم ولی من اونقدر از این مکالمه کوتاه انرژی گرفتم که تا آخر روز با لبخند به کارم ادامه دادم. خیلی ازت ممنونم شب تاب عزیزم.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 10:54 توسط سین بانو |
ممنون که خودتونو کشتین از بس نگران من بشین و برام کامنت خصوصی و عمومی بذارین که اخه این سین بانو چه دردشه که یه ماهه پیداش نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا که! انگار راجع به دوستای خوب بی نقاب نادیده ام اشتباه کرده بودم.
در ضمن شکر خدا من هیچ دردم نبود. فقط به اینتر نت دسترسی نداشتم.
+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:52 توسط سین بانو |