خوب ، قضیه اینه که من دوشنبه از مدرسه جیم زدم و رفتم آزمون رانندگی دادم. بالاخره شاخ غول رو شکستم و گواهینامه گرفتم. وقتی داشتم جعبه شیرینی رو به تعارف می کردم یکی از همکارا گفت: به به مناسبتش چیه؟ منم شیطنتم گل کرد و گفتم : تولد بتهوونه! خانم همکار: خوب مبارکه. ایشالا که صد ساله شه. من و بقیه همکارا: خانم همکار: پسره یا دختر؟ من: (با چشای گرد شده): پسر! خانم همکار(بعد از کمی مکث با چهره ای گیج): ببینم بتهوون یه اسم محلیه؟ من: نه خیر، اتریشیه! و یه لحظه متوجه یکی دو تا از همکارا شدم که از شدت خنده یا چایی پریده بود تو حلقشون یا واسه اینکه کسی صداشون رو نشنوه کبود شده بودن . دیگه تحملم تموت شد با عجله از دفتر اومدم بیرون . خودم رو با عجله به آبدارخونه رسوندم و از شدت خنده تقریبا غش کردم البته این جریان یه سری پیامد هم داشت که بعدا می گم.
بار اول افسر سر پارک دوبل ردم کرد. در واقع بهانه گرفت و الی اگه مجال میداد درستش می کردم. بار دوم که دو شنبه گذشته بود در حالی که با استرس زیاد منتظر بودم نوبتم بشه داشتم پیش خودم حساب کتاب می کردم که اگه این بارم یه ایراد بنی اسراییلی ازم بگیره(این آقا کلا معروفه به بد خلقی و ایرادای الکی گرفتن.
) چیکار کنم و با توجه به اینکه دوشنبه ها دو شیفت سر کارم چه طوری می تونم باز دربرم یا کلاساما با کی می تونم عوض کنم. ولی یه لحظه به خودم اومدم و با قاطعیت گفتم "دفعه دیگه ای در کار نخواهد بود. یا الان یا هیچ وقت" و خداییش کارم رو با نهایت دقت ، بدون عجله و بی نقص انجام دادم و با یه جعبه شیرینی برگشتم محل کار. یکی دو تا از همکارا از ماجرا خبر داشتن و تاکید کرده بودن بدون شیرینی برنگردم. بقیه بی خبر بودن. از اون طرف روز دوشنبه مصادف بود با تولد بتهوون ، آهنگساز. اینو هم داداش کوچیکه که عاشق آهنگسازی و نوازندگیه و انگار این کاره به دنیا اومده ،شب قبل صحبت پیش اومد و بیان کرد.![]()
![]()
.![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 19:5 توسط سین بانو |
۱- همیشه می دونستم که روزی این پست رو می نویسم.
۲- از نحوه سلام کردن آقای ش راننده سرویسمون خیلی خوشم میاد. وقتی پشت فرمون نشسته و می خواد به همکاراش که از روبرو میان سلام کنه هرگز بوق نمی زنه. دست راستش رو با همون انحنای طبیعی تا نزدیک صورتش بالا میاره . نه خیلی نزدیک.
۳ - هر بار توی مینی بوس پشت سرش نشستم و اینجوری به راننده های مقابل سلام داده این پست رو تو ذهنم نوشتم. همیشه می دونستم که روزی این پست رو می نویسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 14:50 توسط سین بانو |
راستش این فقط تولد وبلاگ من نیست بلکه در واقع سالروز پیدا کردن شما دوستای خوب بی نقاب نادیده است. همه تون رو از ته دلم دوست دارم و خوشحالم که یه ساله با شمام.
در ضمن روز دانشجو رو هم به همه دانشجوهای خوبی که اینجا رو می خونن تبریک می گم. قدر این روزای خوش رو بدونین. پی نوشت: ببینم آیا بلاگفا این امکان رو نداره که مطلبت رو در تاریخ و ساعتی که می خوای پابلیش کنه؟این که الان(جمعه عصر ساعت ۶:۲۵ ) پابلیش شد! "ثبت موقت " هم اگه بکنی که اصلا پابلیش نمیشه! می شه یه نفر منو راهنمایی کنه بی زحمت؟

![]()
+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 19:43 توسط سین بانو |
فردا وبلاگم یه ساله میشه. دارم سعی می کنم یه مطلب کوتاه برا فردا آماده کنم و ثبت موقتش کنم تا اگه بلاگفا ادا در نیاره فردا پابلیش بشه. اجالتا اینو داشته باشین:

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 17:6 توسط سین بانو |
بیا که خرقه من گرچه رهن میکده هاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمی کنم گله لیکن ابر رحمت دوست
به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی
حدیث چون و چرا دردسر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسای ز عمر خویش دمی
هستم. اگر چه خسته ام.
پی نوشت: تو از کجا می دونستی که "هرا" تو وجود من اینقدر زنده است؟ از کجا می دونستی که این کتاب رو به من دادی؟ اون بخش از نظر خودت جالب بود یا می دونستی به نظر من جالب خواهد رسید؟ تو که منو نمی شناسی! مگه سر جمع چند بار همدیگه رو دیدیم؟ روی هم چند دقیقه میشه؟ همش رو هم به ۲ ساعت نمی رسه. ولی همسر من ژوپیتر نیست. ببینم تو یه فرشته ای؟
پی نوشت ۲:اینجا گذر گاه فرشته هاست. کاش تو هم اینجا رو می خوندی فرشته خانم.
پی نوشت ۳: می دونم دلم چی می خواد ولی این خواسته رو با ترس و لرز با خدا درمیون میذارم.خدایا حداقل یه خبر! خواهش می کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 16:4 توسط سین بانو |