یک دو هفته پیش تو مدارس نمایشگاه امنیت* اجتما * عی برگزار شد. نصب پوستر های بامزه به شکل کاریکاتور که مثلا نحوه به انحطاط کشیدن یک جوان دختر یا پسر رو نمایش میداد. البته یه کمی اغراق آمیز بود ولی برای بچه ها جالب. تو یکی از روزای برگزاری نمایشگاه هم چند نفر از پرسنل خانم نیرو*ی انتظا*می به مدرسه اومدند با انواع و اقسام مواد مخدر و قرص های روان گردان تا بچه ها رو با این مواد و خطراتشون آشنا کنند و نسبت به مصرف ناآگاهانه اونا هشدار بدن. تو یکی از کلاسا بعد از معرفی مواد:
جناب سرگرد: خوب بچه ها ، با این مواد مرگبار آشنا شدین و عواقب مصرف اونا رو فهمیدین. حالا اگه کسی سوالی داره بپرسه.
دانش آموز:
اجازه من یه سوال دارم.
جناب سرگرد:
بپرس عزیزم.
دانش آموز :
از اون قرص صورتی خوشگلا برا فروش ندارین؟
جناب سرگرد:![]()
بچه ها:![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 11:1 توسط سین بانو |
بهت گفته بودم که همه جوره باهاتم.
گفته بودی مطمئنا مشکل زیاد خواهیم داشت.
گفته بودی اوضاع شرکت نابسامانه . خیلی باید براش وقت بذاری. باید از خیلی چیزا بگذرم. گردش... تفریح... وقت گذروندن با هم..
گفتم درک می کنم. گفتم تا جایی که بتونم کمکت می کنم.
گفته بودی یه مدتی از نظر مالی تحت فشاریم. با این اوضاع شرکت...شاید کمی سخت بگذره ... یا شاید اون جوری که دوست داریم نگذره....
گفتم درک می کنم. از موقعیت های سخت نمی ترسم. دلم خیلی روشنه...
گفته بودی می خوای درست رو ادامه بدی...در عین حال اداره شرکت...کار هر روز و هر روز روی نرم افزار...باید تمومش کنی...
گفتم درک می کنم.
گفتی با این اوضاع درسی...رفت آمدهای ۴ بار در هفته به یه شهر دور...باید موقتا شرکت تاطیل بشه ... یه کار دیگه که کنارش به برنامه نویسی هم برسی...تا وقتی درست تموم شه...
گفتم درک می کنم. از هیچی نترس...من کنارتم. من به تو و تصمیماتت ایمان دارم. به موفقیتت نزذیکت ایمان دارم. من پشتت هستم.
الان هم راضی ام . از همه چیز...همه چیز خوبه...روبراهه...حتی به دو شب بودن تو تو هفته راضی هستم. و به اینکه وقتایی که هستی همه وقتت رو برای جبران نبودن هات و کارهای عقب افتاده ات می ذاری...همه جا...سر کار...پیش مشتری ها...و آخر شب که میای خونه سر برنامه نویسی تا دم دم های صبح...همه نبودن هات رو تو تمام این شهر بزرگ جبران می کنی ...بجز یه گوشه از این شهر: خونه خودت!
گفته بودم همه جوره باهاتم...ولی بی انصاف! آخه اینجوری؟
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 16:54 توسط سین بانو |
می دونین که آموزش و پرورش امسال بیشتر از هر سال کسری بودجه داره. اونم به لطف دولت مهر گستر. مقرر شده از امسال مدیران و معاونان مدارس هر کدوم ۶ ساعت در هفته تدریس داشته باشند اونم بدون ژرداخت حق ازحمه.
اوایل سال سر مدیرا خیلی شلوغه. کارای ثبت کامپیوتری اسناد مربوط به مدرسه و دانش آموزان کار بسیار وقت گیری هستش مخصوصا در مدارسی که به دلیل کمبود بودجه دفتر دار ندارند و دست مدیر هم واسه تایپ بسیار کنده. چند هفته پیش تو یکی از روزایی که به عنوان جبرانی راهنمایی کلاس داشتم و دو ساعت وسط بیکار بودم به خانم مدیر پیشنهاد دادم حالا که سرش اینقدر شلوغه و کارای ثبت تمام نشده اگه دوست داره من به جاش برم سر کلاس. اون ساعت با بچه های کلاس اول هنر داشت. با خوشحالی قبول کرد. منم که عاشق نقاشی درس دادن. اول مفهوم پرسپکتیو رو برای بچه ها توضیح دادم و بچه ها چند تا حجم کشیدند. بعد از قلم های ویژه طراحی حرف زدم و طرح هایی رو تو کتابشون نشون دادم که با مداد طراحی کشیده شده بود. یکی از دانش آموزا از ته کلاس بلند شده می پرسه: خانم اجازه؟ من: بله. دانش آموز : یعنی اگه الان پاک کن بکشم روش پاک میشه؟ من:؟! بچه ها:
این طر ح ها با مداده؟ ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 12:53 توسط سین بانو |
می خواستم امروز(۱۳ آبان)یه پست مرتبط با "روز دانش آموز" بذارم ولی یادم اومد که یه مطلب بامزه که خیلی هم بی ربط نیست تو آرشیوم دارم. این مطلب مال ۲۰ بهمن پارساله. فعلا این مطلب تکراری رو داشته باشین تا بعد:
جونم براتون بگه که سه شنبه گذشته اتفاقات بامزه ای رو با خود همراه داشت که بیانش رو خالی از لطف ندیدم. اول اینکه برا رفتن به مدرسه حسابی دیرم شد، (سه شنبه ها روستا نمیرم) آقای همسر می خواست منو برسونه که ماشین ادا در آورد و روشن نشد، منم مونده بودم که نگاه های سنگین خانم مدیر بد اخلاق و بی نهایت خشک و جدی که بویی از حس انسان دوستی و همدردی با دیگران و همکاری نبرده رو چه جوری تحمل کنم
. داشتم به این موضوع فکر می کردم و همزمان آقای همسر رو در حال کلنجار رفتن با ماشین تماشا می نمودم و تو دلم دعا می کردم که ای کاش همین الان یه آژانس از راه می رسید که یه هو یه آژانس از راه رسید .منم بدون درنگ سوار شدم . تو دلم می گفتم هر کدوم از همسایه ها که این آژانس رو خبر کرده باشه حتما به اندازه من عجله نداره و می تونه کمی صبر کنه یا دوباره آژانس خبر کنه. اصلا فکر مي کردم اين همون امداد غيبيه که همه حرفش رو مي زنن. از راننده خواستم کنار آقاي همسر توقف کنه تا بهش خبر بدم دارم ميرم . چشاي آقاي همسر از مشاهده بنده سوار در آژانس چهار تا شد
و بند رو آب داد: پرسيد تو کي آژانس خبر کردي؟ راننده محترم هم شستش خبر دار شد که مسافر اشتباهي سوار کرده ، گفت خانم شما کدوم آژانس تماس گرفتي؟ گفتم "فرهنگ". گفت من از "مهر" اومدم
. البته من تابلوش رو ديدم ولي از اونجايي که انسان بسيار بسيار بسيار راستگويي هستم
، اين بار هم زبونم به دروغ باز نشد ، باشد که رستگار شوم...
خلاصه راننده محترم بنده رو پياده کرد و درکمال حيرت ديدم خانم بنده خدايي که دو تا خونه اونورتر ايستاده و در تمام مدت مشغول تماشاي ما بود سوار شدند و ماشين حرکت کرد. آه از نهادم بر اومد، ولي طولي نکشيد که آقاي همسر هم ماشين رو راه انداخت و منو رسوند. اما توي مدرسه...
به مناسبت دهه فجر بچه ها مراسم داشتن ، سرود و دکلمه و نمايش و اينجور چيزا. بگذريم از اينکه نمايشي که اجرا کردند متاسفانه بسيار بي محتوا و نامربوط به دهه فجر بود
،(و به نظر من مقصر اصلي اين وسط مربي پرورشي مدرسه است) بعد از نمايش يکي از بچه هاي همون گروه اومد مثلا به خيال خودش در حمايت از ا ن ر ژ ي ه س ت ه اي شعار بده، فکر مي کنين چه شعاري داد؟ گفت" ب م ب ه س ت ه ا ي مي سازيم ، هر جا بخوايم ميندازيم" و۳۰۰ نفر این شعار رو با صدای بلند تکرار کردند. چشمای مربی پرورشی داشت از حدقه در میومد.
منو که نگو داشتم از خنده می مردم
که یکی از همکارا گفت :" این که چیزی نیست خانم سین . شما ۱۳ آبان نبودین .وقتی خانم ک (مربي پرورشي ) به بچه ها گفت پرچم رو بیارین آتیش بزنین اینا به جای پرچم آ م ر ی ک ا اشتباهی پرچم خ و د م و ن رو آتیش زدن .
حالا تصور کنین قیافه خانم ک رو...![]()
در ضمن از طرف مانلی عزیز به یه بازی دعوت شدم. باید زودتر از اینها به این دعوت لبیک می گفتم ولی متاسفانه نشد. اگه من یه شنل داشتم که با پوشیدنش نامرئی می شدم حتما یه سری به خونه بعضی از همسایه هامون می زدم. اول همسایه کناری که زن و شوهر جوونی هستند که گاهی سر هم فریاد می زنن(دوست دارم بدونم موضوع دعواهاشون چیه) دوم همسایه بالایی که خیلی مرموزند. هرگز ندیدیم مهمون خونشون رفت و آمد کنه. بعد هم بعضی از فامیلها که می دونم احتمالا تو خلوت خودشون راجع به ما یه حرفایی می زنن.
راستی وقتی از همسر پرسیدم که اگه نامرئی بشه دوست داره کجا بره همون جوابی رو داد که مانلی عزیز داده .
من هم تمام دوستایی رو که مایلند تو این بازی شرکت کنن ولی تا حالا کسی دعوتشون نکرده دعوت می کنم. مخصوصا مونا و مارال و شکیبا و شب تاب.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 23:37 توسط سین بانو |
نمردیم و این برادران و خواهران گشت ویژه امنیت اجتماعی به ما هم گیر دادن. پنج شنبه صبح . ورودی متروی میرداماد! آی حال کردیم.
راستش من همیشه سعی کردم در عین شیکی متناسب با عرف جامعه لباس بپوشم. در ضمن خیلی خیلی طرفدار سادگی هستم و(متاسفانه یا خوشبختانه) از اون آدمایی هستم که زیبایی رو در سادگی می بینن. هیچ وقت دوست نداشتم وسایل جینگیل پینگیلی استفاده کنم به همین خاطر هم معمولا واسه خرید یه کمی زیاد تر از حد معمول مجبورم وقت بذارم. آینده شغلی نامشخصم رو هم به همه اینا اضافه کنین. مجبورم جوری بیرون برم که بعدها انشالا واسه استخدام رسمی و گزینش و این صحبتها مشکلی برام پیش نیاد .همه اینا رو گفتم که بگم عمرا فکر نمی کردم روزی منم توسط این یگان ویژه امنیت*اجتماعی مورد تذکر قرار بگیرم. ۵شنبه صبح ماشینشون رو تو ورودی مترو دیدیم و یه آقای هیکلی با شکم جلو آمده و چند تا سرباز. ولی از خانوما خبری نبود. همسر یهو از دهنش پرید و گفت جالب میشه اگه الان ما رو بگیرن. هر دومون به این حرف خندیدیم چون به نظر هر دومون موضوع دور از ذهن و مضحکی بود ولی در همون لحظه آقاهه با شتاب و اخم اومد طرفمون و درحالی که سعی می کرد با بی سیم توی دستش ما رو از هم جدا کنه و راه رو بهمون نشون بده همسر رو به یک طرف کشید و من رو به سمت پشت اتاقکی که فک کنم مربوط به تاسیسات هست و ماشینشون رو تقریبا پشت اون پارک کرده بودن فرستاد و همزمان صدا کرد خانم فلانی!خانم ها دو نفر بودن که پای ماشین در حال بگو بخند سر به سر هم میذاشتن.خیلی هم کم سن و سال نشون میدادن. با شنیدن صدای اون آقا یکی از خانوما رفت به طرفش و من هم مث یه بچه خوب رفتم و کنار اون یکی خانم ایستادم و یه لبخند ملیح تحویلش دادم. به چند ثانیه نرسید که خانومه برگشت و یه نگاهی به سراپای من انداخت که بعدا فهمیدم اون نگاه واسه این بوده که حسن های منو پیدا کنه. یه لحظه بعد شروع کرد به صحبت در حالی که انگار داره از رو روزنامه می خونه(معلوم بود جمله ها رو حفظ کرده) : سلام خانوم . روزتون بخیر حالتون خوبه(اصلا فرصت نمی داد جواب بدم)خوب خانوم شما که ماشالا اینقده حجابتون خوبه(روسری یه وجب بالاتر از موهام بود)شما که شلوارتون کوتاه نیست(درست مث کسی که بخواد بچه گول بزنه با چرب زبونی)شما که جوراب داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!(جلل الخالق)...حیف نیست لباستون اینقدر جذبه که سین*ه هاتون مشخصه(این کلمه رو در حالی ادا کرد که انگار صداش از ته چاه میاد .اگه لب خونی نمی کردم متوجه منظورش نمی شدم)و یه چیزای دیگه ای رو هم طوطی وار بیان می کرد که من دیگه گوش نمیدادم و غرق افکار خودم بودم. نمی دونستم از اینکه به پوشش ساده من گیر دادن (مانتوم جلوبسته بود و کش می اومد ولی واقعا اونقدا تنگ نبود)ناراحت باشم یا بخندم. برام جالب بود که آقاهه سر راه مردم وا میسه و زنای مردم رو دید می زنه و از بین اونا انتخاب می کنه و خانوما مث دزدا پشت دیوارن و فقط ماموریت ارشاد و متحول کردن بندگان خدایی مث منو دارن. و چقدم که من متحول شدم. خلاصه اینکه وقتی از فکرام بیرون اومدم دیدم داره می گه لطفا دیگه این لباس رو نپوش. می تونستم باش بحث کنم که لباس من ایرادی نداره و از خیلی هایی که همین الان دارن از جلوت رد میشن و تو و همکارات احتمالا جرات ندارین بهشون گیر بدین(درود بر اون عده)بهتره ولی آخرش که چی ؟ تازه ممکن بود کار به نشون دادن کارت شناسایی و تعهد کتبی گرفتن برسه که اونجوری واسه ایا آینده شغلی مبهم لنگ در هوا ی ما خیلی بد میشد. فقط گفتم: باشه! ولی خیلی عصبی شده بودم. خدایا ! کجا داریم زندگی می کنیم. یه لحظه یاد اصرارهای همسر واسه ترک ایران و زندگی و ادامه تحصیل در بلاد کفر و انکارهای خودم به خاطر دوری از خانواده افتادم. چی رو به چه قیمتی داریم از دست می دیم.تو مترو از همسر پرسیدم به اون چی گفتن. گفت طرف گفته آقا از شما بعیده اجازه بدین خانمتون با این سر و وضع!!!!!!!!بیرون بیاد. سعی می کنن با این حرفا مردا رو مثلا غیرتی کنن.اون روز موضوع تقریبا فراموشمون شد و یه لبخند تلخ فقط رو لبامون باقی موند ولی چند ساعت بعدش جلوی یکی از پاساژایی که قصد داشتیم واردش بشیم یه صحنه ناراحت کننده پیش اومد. به یه دختر جوون شاید ۲۱ یا ۲۲ ساله گیر داده بودن. جمعیت نسبتا زیادی دورشون جمع شده بود خانومی که بازوی دخترک رو گرفته بود و سعی می کرد به زور راش ببره نسبت به خانومای توی مترو خیلی مسن تر بود. دخترک اول با صدای معمول بعد تقریبا با فریاد می گفت : خوب شما بگین مورد من چیه؟! خانومه که از فریاد دخترک عصبی شد به شدت بازوش رو کشید و تقریبا هلش داد به سمت بیرون جمعیت. دخترک با فریاد و گریه داد می زد : نمیام...مامان....ولم کنین....هر کسی تو جمعیت یه چیزی می گفت. یه خانم مسن سرشون داد زد که اهی خیر و خوشی از زندگیتون نبینین. یه دختر جوون خیلی مهجبه(با روسری لبنانی و کاملا پوشیده ) داد زد همتون احمقید. یه هو جمعیت شکافته شد و دخترک با حالت فرار با شتاب زیاد اومد این طرف جمعیت که ما بودیم و همون خانم مهجبه فوری فرستادش تو یکی از فروشگاه ها که قایم شه. ما دیگه اونجا نموندیم و به راه خودمون رفتیم ولی صدای دخترک تا شب تو سر من می پیچید: نمیام...مامان....ولم کنین.... پی نوشت: من نه اهل تهرانم و نه در حال حاضر ساکن تهران. پی نوشت ۲: نوشتن از مدرسه و بچه ها رو در دستور کار وبلاگم قرار دادم.
+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 0:47 توسط سین بانو |
کیسه زباله یه بار مصرف! به حق چیزای نشنیده!!!
ببینم مگه شما از کیسه زباله تون چند بار استفاده می کنین؟
+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 0:22 توسط سین بانو |
می شه ازت خواهش کنم امشب رو که خونه هستیم دست از سر اون کامپیوتر لعنتی برداری و بگیری بخوابی؟ اخلاق گند منو که می شناسی! تا تو بیداری خوابم نمی بره.صبح زود باید هر دو بریم سر کار!
خواهش می کنم![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 1:55 توسط سین بانو |
داشتم دلقی و صد عیب نهان می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 3:44 توسط سین بانو |