خوب، تا اونجا نوشتم که با جناب آقای دکتر ش که استاد رشته معماری بودن ، در زمینه ترجمه همکاری زیادی داشتم.ایشون مالک یه کافی نت اسم و رسم دار هم بودن که بیشتر می شه گفت پاتوقی بود برای دانشجوهاشون. به پیشنهاد ایشون چند ساعتی توی روز می رفتم کافی نت و کارای ترجمه رو انجام می دادم. کم کم دکتر اداره کافی نت (که توسط یکی دو نفر از دانشجو هاش انجام میشد)رو به من سپرد.پاییز 83 بود. تو همون روزا با وبلاگای خوبی که هنوزم خواننده بعضی هاشون هستم آشنا شدم. از جمله وبلاگ ویولت . اون روزا نوشی هم می نوشت. خیلی دوست دارم بدونم سرنوشت ناشا و آلوشا چی شد؟ نوشی تونست بچه ها رو واسه همیشه پیش خودش نگه داره؟
اون روزا خیلی دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم. یه دونه درست کردم ولی به دلایل امنیتی بعد از یکی دو ماه حذفش کردم. ... همکاری من با دکتر و کار توی کافی نت تقریبا 6 ماه طول کشید. بعد از اون دیگه سرگرم تدارک مراسم عروسی شدم و موقتا ترجمه رو رها کردم.شهریور 84 ازدواج کردم . یادمه روزهای اول ازدواج به خاطر خونه نشینی احساس خیلی بدی داشتم.وقتی همسر می رفت سر کار، تمام روز رو تو خونه تنها بودم. احساس بیهودگی می کردم. حسابی دپرس بودم. اشتیاق به ایجاد هیچ سرگرمی برا خودم نداشتم.همسر پیشنهاد کرد برم شرکت و با اون کار کنم.ولی نمی تونستم.از اینکه نقش مهمی اونجا نداشتم آزرده بودم. یه خط در میون می رفتم شرکت.و همچنان افسرده.
مهر ماه بود. از طریق یکی از دوستای گلم با خبر شدم که آموزش و پرورش می خواد برا مقطع متوسطه نیرو بگیره.فوری مدارکم رو جور کردم و تحویل دادم.آزمونی در کار نبود.فرم امتیاز بندی پر کردیم تا از بین کسانی که ثبت نام کردن، اونایی که امتیاز بیشتری میارن استخدام شن. اما امتیاز ها:
خانواده شهدا:50
خانواده آزادگان:50
خانواده جانبازان:50
خانواده ایثارگران :50
یعنی کسی که همه این امتیازات رو داشت، جمع امتیازش به 200 می رسید.بعد از اون سطح سواد ملاک بود:
فوق دیپلم:10
لیسانس:20
فوق لیسانس و دکترا:30
دانشگاه دولتی:10
معدل به ازای هر نمره بالاتر از 12، 2 امتیاز
.
.
.
پدر فرهنگی:10
مادر فرهنگی:10
همسر فرهنگی 10
ولی سقف این بند 20 امتیاز بود یعنی با فرض اینکه هم پدر و مادرت فرهنگی باشن و هم همسرت، می تونستی 20 امتیاز بیاری نه 30 تا.
بومی بودن:5
تاهل:5
بچه داشتن:۵
...........
خوب معلومه که امتیاز من به اندازه کافی نبود.و پذیرفته نشدم. افسردگی زد بالا. حوصله حتی شرکت رفتن رو هم دیگه نداشتم. تا اینکه بعد از دو هفته یه روز صبح از آموزش و پرورش منطقه زنگ زدن و پرسیدن آیا حاضرم مقطع راهنمایی تدریس کنم؟معلومه که با خوشحالی پذیرفتم.و الان 3 سال از اون روز می گذره. و تازه امسال وارد مقطع متوسطه شدم. همین جوری پیش بره ۳ سال دیگه دانشگاه تدریس می کنم.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 18:38 توسط سین بانو |
انگار خدا ما رو آفریده واسه دور موندن از هم. به آقای همسر انتقالی
ندادن. تو هفته فقط دو شب اینجاست. 4 شب تو مسیر رفت و آمد. یه شب هم شهر
محل تحصیل. منم آواره ...خونه مامان اینا...
راست گفتین که تو این مملکت همه چیز پارتی بازیه. به مجرداش انتقالی دادن
چون از فلان کس دست خط برده بود. اون وقت همسر ما با وجود دارا بودن تمام
شرایط(تاهل-اشتغال به کار-اشتغال به کار همسر...حتی اصل و کپی اجاره نامه
منزل رو هم خواستن و ارائه کردیم) ......چی بگم والا!
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 22:45 توسط سین بانو |
تازه خبر ان که دیروز که رفتم اداره در لیست امتیاز بندی از رتبه 16 به رتبه 17 سقوط کرده بودم و رسما نفر آخر لیست بودم. و کسی که قبلا یه رتبه از من کمتر بود ، حد اقل 5 رتبه بالاتر از من قرارش داده بودند. خدا شانس بده با این پارتی های گردن کلفت. باز هم نفر اول بیش از 24 ساعت(معمول موظفی تدریس در هفته) برداشته بود و به نفرات آخر به زور 12 ساعت(عملا نیمه وقت) می رسید. به بعضی ها 6 یا 8 ساعت رسید که با قول مساعد مسئول مربوطه مبنی بر اضافه کردن ساعات حد اقل تا 12 ساعت، و با وعده دیدار در روز شنبه، روانه شدند. اما بشنوید از حال و روز من، خلاصه می کنم: به من نیم ساعت هم نرسید . گفته بودند خیلی ها مازاد هستند ولی نگفته بودند بیشتر از همه آنهایی مازاد هستند که پارتی ندارند. اما بشنوید از روز قبل که همراه مادر گرامی اداره بودیم. زمانی که مستاصل توی راهرو پایم برای خارج شدن از اداره سنگینی می کرد و دل مکدرم به ماندن رضا نمی داد، چشمم افتاد به یکی از همکاران محترم که در فاصله یک متری ما یکی از آقایان مسئول آموزش راهنمایی رو گیر آورده بود . ابتدای حرف را نشنیدم ولی شنیدم که آقا گفت خانم فلانی مگه شما ابلاغ نگرفتید؟ جلل الخالق! چه پارتی گردن کلفتی دارد این خانم. مگر آقایان نمی فرمایند که هنوز هیچ یک از دبیران حق التدریس در رشته ما ابلاغ نگرفته اند؟ خانم فرمود: چرا گرفتم ولی با ساعات متوسطه نمی خونه! کجاست این آیکنی که از تعجب سرش را چند بار محکم تکان می دهد؟ من آن شکلی بودم. به ما نیم ساعت هم نمی دهند ولی این خانم نه تنها در مقطع خودمان(راهنمایی)تدریس می کند بلکه در مقطع متوسطه هم مشغول است. آن هم در حالی که در این سه سال مدام به گوش ما خواندند که تدریس همزمان در دو مقطع تحصیلی غیر قانونی است. من چه کردم؟ سریعا همراه با مادر محترم وارد کارشناسی مقطع متوسطه شده و راجع به امکان این موضوع تحقیقات لازم را به عمل آوردیم. نتیجه؟ بله ! مقطع متوسطه در صورت نیاز می تواند از دبیران مقاطع دیگر به صورت پاره وقت استفاده کند. سریع فرم در خواست پر کردم و در پاسخ به این سوالم که: کی نتیجه اش معلوم می شه، این جمله را شنیدم؟ ظرف امروز و فردا. فردای ان روز(دیروز) بعد از نا امیدی کامل از صدور ابلاغ از مقطع راهنمایی، (و البته باز هم موکول شدن این امر به روز شنبه) برای آگاهی از نتیجه درخواست روز گذشته، سری به آموزش متوسطه زدم. فکر می کنید چی شد؟ ابلاغم در دم صادر شد و دیروز در نوبت بعد از ظهر رسما کارم رو شروع کردم. باورتون میشه؟ من الان در سه پایه اول، دوم و سوم دبیرستان تدریس می کنم(کجاست اون ایکنی که از شادی آغوش می گشاید؟) در ضمن به توصیه یکی از همکارام که دید ساعات راهنمایی به من نرسید(ایشون دبیر حرفه است) به مسئول آموزش گفتم که حرفه هم می تونم تدریس کنم، گفت ساعات باقیمانده حرفه رو گذاشتیم برا نیروهای مازاد علوم! بعد با کمی من و من گفت مسلطی به حرفه؟ گفتم بله.گفت شنبه بیا ببینم چی میشه. می بینین نظام آموزشی مملکت ما رو؟ ممکنه شنبه که می رم اداره ، برای مقطع راهنمایی به جای زبان، چند ساعت حرفه به من بدن. اما من خوشحالم. چون 3 سال سابقه ام از بین نمیره(در مورد دبیران حق التدریس ، سنوات خدمت حتما باید پیوسته باشه ) و خوب تدریس حرفه تنوع خوبیه. ممنونم از دعا هاتون.
پی نوشت: پست بعدی ایشالا ادامه " زندگی حرفه ای من" خواهد بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 15:24 توسط سین بانو |
دارم می رم اداره. دیشب تماس گرفتن که صبح بیا ابلاغت رو بگیر . اصلا باورم نمی شه. دیروز که با مامان اداره بودم برای بار هزارم، گفتن تشریف ببرین خودمون باتون تماس می گیریم. مث این شرکت هایی که با متقاضی ها مصاحبه می کنن و می گن تماس می گیریم ، هیچ وقت هم نمی گیرن. دیروز اوج ناامیدی من بود. ولی حالم از همیشه بهتر بود چون یه کمی بی خیال قضیه شدم. نمی دونم چی پیش میاد امروز. خدا کنه به خیر بگذره همه چی.
پی نوشت : ببخشین هنوز فرصت نکردم به بعضی ها سر بزنم و پاسخ ابراز محبت هاشونو بدم. باشه ظهر که برگشتم ، ان شا لا.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 10:49 توسط سین بانو |
خوب من مترجمی زبان انگلیسی خوندم. تو یکی از بهترین دانشگاه های کشور.میگن رشته ما طوریه که همیشه براش کار هست. اگه شده کارهای کوچیک، یه چیزی مث خورده فروشی. با علاقه زایدالوصفی این رشته رو انتخاب کردم و با عشق ادامه اش دادم. از زمان دانشجویی کار می کردم. ترجمه، هم واسه بچه های خوابگاه، دانشجوهای فوق و دکترا، هم کارهایی که از بیرون دانشگاه می گرفتیم، مثلا از طریق کتابفروشی که مشتریش بودیم.کارمون عالی بود . این جمله منو حمل بر خودستایی نکنید. منم مث هر ادم دیگه ای یه سری از نقاط قوت خودم رو می شناسم و سعی می کنم ازشون درست استفاده کنم. همونطوری که بعضی از نقاط ضف خودم رو هم می شناسم و سعی می کنم نذارم این نقاط ضعف آسیبی به من برسونن.ترجمه خوب و دقیق نقطه قوت منه.برای یه ترجمه خوب فقط دانستن زبان مبدا و مقصد نیست که مهمه.شناخت این دو زبان و ساختارهای دستوری و محاوره ای بخش اول کاره.مهم تر از اون چگونگی ترجمه است، به طوری که معنی و مفهوم، سبک نگارش و حتی لحن نوشته حفظ بشه.من شخصا به این موضوع به شکل وسواس گونه ای اهمیت میدم. از هیچ جمله ، عبارت یا حتی کلمه ای نمی گذرم مگر اینکه مطمئن بشم ترجمه ای که انجام دادم بهترین حالتیه که می تونم از آب دربیارم. وقتی ترجمه می کنم اطرافم پر از دیکشنری های باز و بسته مرتبط و غیر مرتبطه.امانت در ترجمه هم برام خیلی مهمه ولی تا جایی که ساختار های معنایی و دستوری هر دو زبان اجازه بدن.
خوب کجا بودیم؟ بعد از فارغ التحصیلی زیاد بیکار نموندم. یعنی اصلا بیکار نموندم.همیشه یه عالمه ترجمه ریخته بود سرم. خیلی وقتها خیلی کارها رو تو رودربایستی قبول می کردم . چون سرم شلوغ بود و نمی رسیدم. در همین بین بود که یه مقاله بلند و بالای 60 صفحه ای دستم رسید واسه ترجمه. نگاهی به قد و بالای مقاله کردم و با اکراه قبولش کردم. شخصی که اصرار داشت این مقاله رو براش ترجمه کنم، یکی از اساتید رشته معماری دانشگاه آزاد بود. آها یادم اومد، یکی از دلایلی که باعث شد با اکراه کار رو قبول کنم، ضرب العجلی بودن قضیه بود. سه چها روزه لازمش داشت و به قول خودش فرصت نداشت شخصا ترجمه کنه. خلاصه کار رو گرفتم و به موقع هم تحویل دادم. سه چها روز از خورد و خوراک افتادم. نتیجه کار عالی بود. طرف خیلی پسندید و پیشنهاد همکاری داد.(بعد از شروع همکاری یه روز می خواست حساب و کتاب کنه حق الزحمه اون ترجمه رو بده به من، از طرز شمردن صفحات خوشم نیومد. حس کردم جوری داره میشماره که یعنی من عمدا بخش هایی از صفحه رو خالی گذاشتم تا تعداد صفحات بیشتر شه و پول بیشتری بگیرم. در حالی که من مخصوصا فرمت متن اصلی رو حفظ کرده بودم و ملاک های دیگه ای داشتم برای حساب کردن حق الزحمه. با دلخوری بش گفتم که فرمت متن اصلی رو حفظ کردم و برای اینکه فکر نکنه غرضی در کار بوده، حتی یه قرون هم ازش نگرفتم و کفتم شما گردن من زیاد حق دارین. من اصلا قصد نداشتم و ندارم که بابت این ترجمه از شما پولی بگیرم.بد جوری جو گیر شده بودم. هنوزم یادم که میاد داغ می کنم. حد اقل 120 تومن باید می گرفتم از طرف. یه بار دیگه هم یکی از مشتری ها پول کافی همراهش نبود. پیشنهاد کرد کارت ملی اش رو گرو بذاره تا برگرده و پول بیاره.من چیکار کردم؟ جو گیر شدم و در راستای طرح تکریم ارباب رجوع گفتم لازم نیست کارت بذاری. هر وقت تونستی بقیه اش رو بیار. الان از اون روزا سه چهار سال می گذره. هنوز طرف برنگشته.ولی من دو تا درس عبرت خوب گرفتم.)
ادامه دارد.
پی نوشت: من خرداد ماه 83 فارغ التحصیل شدم.
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 16:2 توسط سین بانو |