+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 8:39 توسط سین بانو |
شکیبایی هم رفت. با دنیایی از خاطره های زیبا که با بازی بی نظیر و صدای تاثیرگذار و دلنشینش به ما هدیه داد. روحش شاد.
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 17:24 توسط سین بانو |
دو هفته ای نبودم. مامان اینا سفر بودن و ما منزل اونا، به دلایل امنیتی با کامپیوتر اونجا آپ نکردم و کامنت برا کسی نذاشتم ولی تا جایی که امکان داشت و فرصت می کردم وبلاگایی رو که دوست دارم ، خوندم. الان بعد از بیش از دو هفته اومدم تا یه خبر خوب بدم . خودم که از خوشحالی تو پوست نمی گنجم.
به زودی یه عکس ازش تو وبلاگم قرار می دم.
خوشحالم.
پی نوشت: کتاب هنوز توزیع نشده. شاید 20 روز تا یه ماه دیگه طول بکشه.
پی نوشت 2: بابای خوبم. می دونی که چقدر دوست دارم و چه چیزای با ارزشی رو تو زندگی مدیون تو هستم. روزت مبارک.
همسر عزیزم ، ممنونم از همه همربونیات و شکیباییت. عاشقانه ستایشت میکنم. روزت مبارک.
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 12:1 توسط سین بانو |
1- پشیمونم که کلاس تابستونه گرفتم. اصلا طاقت گرما رو ندارم. امروز رفتم دفتر کانون از مسئولش خواستم اگه ممکنه یکی دیگه از همکارا رو جایگزین من کنه. با یه لحن کشدار گفت : نمیشه عزیزم. شما نباید از اول قبول می کردی. گفتم من که از اول نمی دونستم اوضاع کلاس اینجوریه(33 -34 نفر دانش آوموز تو هر کلاس. یه کولر کوچیک که فقط نیمکت جلوی خودش رو خنک می کنه.من و بقیه دانش آموزا فقط شر شر عرق میریزیم. اینجوری کلاس هم اصلا بازدهی نداره، بچه ها یا در حال غر زدن از گرمان ، یا بادبزن به دست خودشون یا بغل دستیاشونو باد می زنن،یا اینکه در حال رفت و آمد بین کلاس و آبخوری. گاهی هم خودم بدون اینکه بچه ها اجازه بخوان دسته دسته می فرستمشون آبخوری) خلاصه اینکه با یه لحن بچه گول زنک بهم گفت یه نفر مث خودت خوب پیدا کن ، جات بذار و بعد برو!!!! آخ خدایا اینا چه رویی دارن. با وجود اینکه 3 جلسه گذشته از شروع کلاسا ، هنوز با من قرارداد نبستن، قیمت هم طی نکردیم با هم ، چون من از طریق یکی از همکارا معرفی شدم که اونم تو رودربایستی خانم مدیر محترم پذیرفته که کلاس بره. آخه این کانون دولتیه و هر کاری اونجا بکنی تقریبا حمالی مفته.حتی پول آژانس هم نمیشه. خدایا چه غلطی کردم...این دفعه رو نجاتم بده ...قول میدم دیگه بدون تحقیق و بدون طی کردن حق الزحمه هیچ پیشنهاد کاری رو نپذیرم.
2-من اصولا تو کلاسام، (چه طی سال تحصیلی تو مدرسه، چه تابستون تو زبانکده ها و کلاسای آزاد) هیچ وقت به بچه ها سخت نمی گیرم. دوست دارم به کلاس و به من علاقه مند بشن و علاقه مند هم بمونن. انجام خیلی از کارا سر کلاس من آزاده. دیروز یکی از بچه های سال اولی(یعنی سال تحصیلی آینده میشن اول راهنمایی) سر کلاس با موبایلش ور می رفت. حس می کردم قصد داره توجه سایر بچه ها و منو به خودش جلب کنه.به همین خاطر خودمو به ندیدن می زدم تا اینکه مثلا موبایلش زنگ خورد. تابلو بود که اونر خط کسی نیست،؛ بعد از سلام و احوالپرسی بلند از من اجازه خواست که بره بیرون، من اجازه دادم. مث یه خانم تمام عیار با یه ژست خوشکل در حالی که با یه دست گوشی رو گرفته بود چرخی به کمرش داد و از نیمکت خارج شد ، از کلاس رفت بیرون و پشت در کلاس شروع کرد به بلند بلند حرف زدن. توجه همه بچه ها به اون بود کلی زحمت کشیدم تا دوباره حواسا جمع شد. این موضوع تو اون ساعت دوبار دیگه هم تکرار شد. به همین خاطر باتحکم و صدای خشمگین ازش خواستم سر کلاس گوشیشو خاموش نگه داره. به بقیه بچه ها هم گفتم اگه با خودشون موبایل میارن سر کلاس به احترام دوستاشون، معلم و درس خاموش نگهش دارن. شد یه سخنرانی بلند و بالا. خیلی تو ذوق طرف خورد، حسابی خجالت کشید، دلم براش سوخت. نمی دونم چه لزومی داره یه دختر 10-11 ساله که مامانه میاردش کلاس ، گاهی همون جا می مونه تا کلاس تمام شه ، بعد هم می بردش، موبایل با خودش بیاره. حتی با اصل داشتنش هم مخالفم تو اون سن و سال.
3- مامان اینا امروز راه افتادن سامان رو بردن به شهر انتخاب اولش واسه کنکور آزاد. ولی با توجه به اینکه از آزمون دولتی راضی بوده ، همه خیلی امیدواریم که دولتی قبول شه. جالب اینکه سینا هم دوره آموزشیش تو همون شهر افتاده و امروز دیدار ها تازه میشه.
4- صاحب خونمون دوباره می خواد نرخ اجاره رو بالا ببره . پارسال با توجه به تورم هم پول پیش رو دوبرابر کرد هم اجاره ای بیش از دوبرابر درخواست کرد. کلی باش چونه زدیم . در مورد پول پیش کوتاه نیومد ولی اجاره رو رضایت داد که یک و نیم برابر بشه. وقت گشتن دنبال خونه و نای اثاث کشی نبود وگرنه نمی موندیم. امسال اما رقم پیشنهادیش نجومیه. دیگه اینجا جای موندن نیس.
5- جالبه که مادر شوهر ادم ساعت 8 صب زنگ بزنه بعد از سه ربع درد دل و صحبت از زمین و زمان بت بگه: غرض از مزاحمت اینکه می خواستم بپرسم دیروز اون عینک مطالعه من کجا گذاشتی؟!!!!
6-چرا هنوز بعضی از مترجما نمی دونن که به جای واژه ""پابلیش" چه موقع از مفهوم "نشر" استفاده کنن ، چه موقع از مفهوم"چاپ"
7-خدایا چه حس بدیه پشیمونی. من از قبول این کلاسا عین بلانسبت...پشیمونم.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 15:14 توسط سین بانو |
روزی که گذشت زو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش عمر بر باد مکن
اینو واسه خودم نوشتم. باشد که بر سر عقل آیم.
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 12:35 توسط سین بانو |
ساعت 4:30 روز 5 تیر 1360 در بیمارستان مادر متولد شدم. و امروز 27 ساله شدم. به همین سادگی!
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 20:16 توسط سین بانو |
وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت کار می کرد.
فرشتهای اومد و پرسید: چرا اینقدر روی این یکی وقت می گذاری؟
و خدا پاسخ داد :
می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم ؟
باید
قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیش از 200 قسمت قابل حرکت داشته
باشه که قابل تعویض باشند. و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه.
.باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه که از زانوی
زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده. و همه اینها رو باید فقط با دو تا دست
انجام بده.
فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غیر ممکنه . مطمئنی این یک مدل درست و استاندارده ؟
این همه کار برای امروز زیاده بقیهاش رو بگذار برای فردا و تکمیلش کن
نمی تونم دیگه آخرای کارمه. چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم.
وقتی بیمار می شه خودش، خودش رو معالجه می کنه و می تونه 18 ساعت در روز کارکنه .
فرشته نزدیکتر اومد و زن رو لمس کرد:
این که خیلی لطیفه!!
بله لطیفه. ولی خیلی قوی درستش کردم . نمی تونی تصور کنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه.
فرشته پرسید : می تونه فکر کنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فکر می کنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو کنه .
فرشته گونه زن رو لمس کرد: "خدا فکر کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی ! سوراخ شده و داره چکه می کنه !"
خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد : چکه نمی کنه این اشکه .
فرشته پرسید :به چه دردی می خوره ؟
اشکها روش او هستند تا غمهاش، تردیدهاش، عشقش ، تنهائیش، رنجش و غرورش را بیان کنه .
فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاده رو برای ساختن مادرها کرده ای ..
فقط یک چیزش خوب نیست.
گاهی خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه .
پی نوشت. : این تصویر رو قبلا واسه تولد مامان گلم گذاشته بودم ولی چون خیلی دوسش دارم دوباره می ذارم.
مامان خوبم . تو یه فرشته ای . خیلی دوست دارم. روزت مبارک.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 21:1 توسط سین بانو |
سینا (داداش شماره یک) امروز عازم خدمته. از الان دلم براش تنگ شده!!!
پی نوشت:در آستانه ترجمه کتاب دومم قرار دارم. هنوز صحبت های اولیه انجام نشده. سر کتاب قبلی به خاطر حجم زیاد و زمان کم(کتاب 2006 بود .می خواستیم تازه تازه چاپ بشه) و نیز آزاری که دیدیم سر چاپش(موضوع کتاب مدیریت بود و چون از چند مدیر عامل برتر جهان در این کتاب نام برده شده و خوب مسلما همگی آ م ر ی ک ا یی هستن، مجوز نمی دادن واسه چاپ. می گفتن این تبلیغه واسه ا م ر ی کا، آخرش مجبور شدیم بیشتر اسم هارو عوض کنیم و از اسامی جعلی استفاده کنیم.) خیلی دپرس شده بودم. به همین خاطر یه مدت رغبت نمی کردم سراغ یه ترجمه جدید برم. ولی الان که خیالم راحته کتاب رفته زیر چاپ، نیروی تازه ای گرفتم. خوشحالم و پر از انرژی.
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 3:3 توسط سین بانو |