تبليغاتX
کاملا شخصی
من اناری را می کنم دانه
و به دل می گویم
کاشکی این مردم
دانه های دلشان پیدا بود.
حسم الان فقط همینه:
ابریم ابری....
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:30  توسط سین بانو  | 

من چند روزه نمی تونم برای وبلاگ های بلاگ فا کامنت بذارم . همه دوستان بلاگ فایی منو ببخشن لطفا. بعدشم یکی به من بگه چرا اینجوریه؟ همش پیغام می ده که" امکان ثبت نظر جدید وجود ندارد" کمک...
+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 19:19  توسط سین بانو  | 

جونم براتون بگه که سه شنبه گذشته اتفاقات بامزه ای رو با خود همراه داشت که بیانش رو خالی از لطف ندیدم. اول اینکه برا رفتن به مدرسه حسابی دیرم شد، (سه شنبه ها روستا نمیرم) آقای همسر می خواست منو برسونه که ماشین ادا در آورد و روشن نشد، منم مونده بودم که نگاه های سنگین خانم مدیر بد اخلاق و بی نهایت خشک و جدی که بویی از حس انسان دوستی و همدردی با دیگران و همکاری نبرده رو چه جوری تحمل کنم. داشتم به این موضوع فکر می کردم و همزمان آقای همسر رو در حال کلنجار رفتن با ماشین تماشا می نمودم و تو دلم دعا می کردم که ای کاش همین الان یه آژانس از راه می رسید که یه هو یه آژانس از راه رسید .منم بدون درنگ سوار شدم . تو دلم می گفتم هر کدوم از همسایه ها که این آژانس رو خبر کرده باشه حتما به اندازه من عجله نداره و می تونه کمی صبر کنه یا دوباره آژانس خبر کنه. اصلا فکر مي کردم اين همون امداد غيبيه که همه حرفش رو مي زنن. از راننده خواستم کنار آقاي همسر توقف کنه تا بهش خبر بدم دارم ميرم . چشاي آقاي همسر از مشاهده بنده سوار در آژانس چهار تا شد و بند رو آب داد: پرسيد تو کي آژانس خبر کردي؟ راننده محترم هم شستش خبر دار شد که مسافر اشتباهي سوار کرده ، گفت خانم شما کدوم آژانس تماس گرفتي؟ گفتم "فرهنگ". گفت من از "مهر" اومدم . البته من تابلوش رو ديدم ولي از اونجايي که انسان بسيار بسيار بسيار راستگويي هستم ، اين بار هم زبونم به دروغ باز نشد ، باشد که رستگار شوم...
خلاصه راننده محترم بنده رو پياده کرد و درکمال حيرت ديدم خانم بنده خدايي که دو تا خونه اونورتر ايستاده و در تمام مدت مشغول تماشاي ما بود سوار شدند و ماشين حرکت کرد. آه از نهادم بر اومد، ولي طولي نکشيد که آقاي همسر هم ماشين رو راه انداخت و منو رسوند. اما توي مدرسه...
به مناسبت دهه فجر بچه ها مراسم داشتن ، سرود و دکلمه و نمايش و اينجور چيزا. بگذريم از اينکه نمايشي که اجرا کردند متاسفانه بسيار بي محتوا و نامربوط به دهه فجر بود،(و به نظر من مقصر اصلي اين وسط مربي پرورشي مدرسه است) بعد از نمايش يکي از بچه هاي همون گروه اومد مثلا به خيال خودش در حمايت از ا ن ر ژ ي ه س ت ه اي شعار بده، فکر مي کنين چه شعاري داد؟ گفت" ب م ب ه س ت ه ا ي مي سازيم ، هر جا بخوايم ميندازيم" و۳۰۰ نفر این شعار رو با صدای بلند تکرار کردند. چشمای مربی پرورشی داشت از حدقه در میومد. منو که نگو داشتم از خنده می مردم که یکی از همکارا گفت :" این که چیزی نیست خانم سین . شما ۱۳ آبان نبودین .وقتی خانم ک (مربي پرورشي ) به بچه ها گفت پرچم رو بیارین آتیش بزنین اینا به جای پرچم آ م ر ی ک ا اشتباهی پرچم خ و د م و ن رو آتیش زدن . حالا تصور کنین قیافه خانم ک رو...

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:0  توسط سین بانو  | 

شما هم داداش دارین؟ شما هم مثل من داداشاتون رو اینقدر دوست دارین؟
سامان گلم که خیلی دوست دارم و اینجا رو هم نمی خونی ، تولدت مبارک!
آرزوم سلامت و موفقیت توست عزیزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 20:9  توسط سین بانو  | 

سلام.اين مدت همش درگير امتحانات بودم. طرح سوال ، تصحيح اوراق ، پر کردن ليست ها، ... . بعد از قضيه آنفولانزا و پشت بندش هم گاز گرفتگي دنبال فرصتي بودم تا مفصلا از هر دو ماجرا بنويسم مخصوصا راجع به گاز گرفتگي که واقعا معجزه بود که ازش جون سالم به در برديم، اما اون فرصت تا به امروز دست نداد. مشکل اساسي ديگه اينه که ما توي خونه pcنداريم ومن از لب تاپ آقاي همسر استفاده مي کنم که به واسطه شغلش هميشه هر جا باشن همراهشونه(آقاي همسر برنامه نويسه و يه شرکت کوچولو داره). يعني زماني که ايشون منزل نيستند، منم از نعمت دسترسي به کامپيوتر محرومم و اين خود مزيد بر علته.
اما بريم سر وقت ماجراهاي سين بانو...
قضيه از اونجا شروع شد که من سرما خوردم و چنان که افتد و داني دو سه هفته اي با بيماريم جنگيدم. حتي کار به اونجا کشيد که اولين بار در عمرم پنيسيلين هم زدم. اما به گفته دکتر ضعف جسماني سبب شد که بيماري ام شديد تر بشه و چشمتون روز بد نبينه... يه روز جمعه بود که تب سراغم اومد و از پا انداختم. از قضاي روزگار اون شب مامان خانم همراه با آقاي پدر جهت احوالپرسي تشريف آوردن منزل ما، و با مشاهده بنده که مثل جنازه رو به موت بودم ، ترسان و نالان منو بردن خونه خودشون تا بيشتر از من مراقبت کنن. بد حالي من درست يه هفته طول کشيد و توي اين يه هفته تقريبا ميشه گفت هيچي نخوردم. يعني اشتها به غذا نداشتم وحتي با ديدن غذا حالم بد تر مي شد اما از شما چه پنهون ته دلم خوشحال بودم که تا حالم خوب بشه لااقل دو سه کيلويي کم کردم، به محض اينکه مي تونستم سر پا واستم و بي حالي و سر گيجه يه مدتي راحتم ميذاشت ، مي پريدم رو وزنه تا از روند کاهش ورنم مطلع بشم اما ... دريغ از حتي 10 گرم کاهش. خلاصه پنج شنبه هفته بعدش تقريبا مي شه گفت بهتر شدم و از اونجايي که دايي بنده به مناسبتي مهماني مفصلي ترتيب داده بودو به شدت اصرار مي کرد که ما هم حضور داشته باشيم ، پنجشنه بعد از ظهر اومديم خونه خودمون تا براي مهموني شب آماده بشيم. منم که يه هفته بود رنگ حمام نديده بودم عليرغم سفارش مامان خانم رفتم حمام. وقتي از حمام بيرون اومدم سر دردم دوباره شروع شد . تصميم گرفتم خودم رو مشغول کنم وبه سر درد اهميت ندم. لباس اتو کردم . موهام رو يه سشوار درست و حسابي کشيدم و آرايش مبسوطي هم نمودم ودر آيينه به ستايش زيبايي خودم مشغول شدم . همه اين کار ها واسه اين بود که سر دردي رو که هر لحظه بيشتر مي شد ناديده بگيرم. اما مگه مي شد؟ هر لحظه بدتر و بدتر مي شدم. در اين فاصله آقاي همسر هم از راه رسيد و با ديدن حال من با تاکيد بر اينکه هنوز حالم کاملا خوب نشده و نبايد دوش مي گرفتم و از اين قبيل صحبتها چون فکر ميکرد بدي حالم از ضعف جسماني برام ميوه آب گرفت و با اصرار به من خوروند. اما چشمتون روز بد نبينه حالت تهوع هم اضافه شد و اونقدر حالم بد شد که فرياد مي زدم و ناله مي کردم. بعد گلاب به روتون بي اختيار بالا آوردم. احساس مي کردم سرم 10 کيلو سنگين شده. در اين فاصله آقاي همسر هم حالش بد شد البته نه به بدي من. اين شد که احتمال داد مسموم شده باشيم . ناهار رو که با خانواده من خورده بوديم و اونها هيچ کدوم مشکلي پيدا نکرده بودن. از ميوه و آب ميوه دستي هم که آدم مسموم نمي شه. اوضاع همين طور رو به وخامت بود. من کنترل حرکات و تعادلم رو از دست داده بودم و همسر پريشون اينکه چه کاري براي من از دستش بر مياد. خدايي بود که مامان خانم نگران حال ما با آقاي داداش اومدن به ما سر بزنن و با مشاهده اوضاع ما رو رسوندن بيمارستان. دکتر هم تشخيص نداد که مشکل چيه فقط گفت به شدت فشارم افتاده و سريع آمپول و سرم تجويز کرد. وضع آقاي همسر بهتر بود. فقط آمپول زد. اونشب رو هم مهمون مامان اينا بوديم. به مهموني دايي هم قسمت نشد بريم. از اونجايي که بهبود نسبي ما همزمان با قرار گرفتنمون در هواي آزاد بود آقاي همسر احتمال مسموميت منوکسيد کربن داد.

بخاري مشکلي نداشت. مشکل از آبگرمکن بود که اون روز هم زياد از اون استفاده شده بود.دودکش بالاي آبگرمکن خوب جا نيفتاده بود و منوکسيد کربن وارد فضاي آپارتمان شده بود. راستش منم بي تقصير نبودم . به خاطر خستگي از گرد گيري هر روزه وسايل خونه وبه دليل جلو گيري از ورود بيش از حد گرد و خاک تمام منافذ خونه به بيرون از جمله توري کوچک استاندارد شيشه آشپزخونه رو بسته بودم. کي فکر همچين خطري رو مي کرد؟اونم از آبگرمکن؟تو رو خدا توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريد.
يه مسايلي راجع به منوکسيد کربن هست که بدونيم بهتره. اين گاز بي رنگ و بي بو و به شدت سميه. ميل ترکيبي اون با هموگلوبين خون 300 برابر اکسيژنه. از سوختن ناقص به وجود مياد( براي همينه که تمام مسايل ايمني مربوط به نصب وسيله گاز سوز رو بايد رعايت کرد.) در تمام فضاي بسته به طور يکسان منتشر ميشه. مسموميت با اين گاز علايمي داره. براي خود من با سر درد و حس ضربان در گوش چپم شروع شد.بعد سرگيجه ، تهوع و استفراغ، بي حالي و در مرحله آخر هم از دست دادن شعور و قوه تصميم گيري صحيح. جالب اينجاست که بر خلاف اسمش( گاز گرفتگي) به هيچ وجه همراه با احساس خفگي يا کاهش تعداد تنفس نيست چون در واقع نوعي مسموميته. با توجه به اينکه سرما هنوز ادامه داره دودکش هاي وسايل گاز سوز رو چک کنيد. يادتون باشه اگه وسيله روشنه، حتما دودکش اون بايد داغ باشه. مواظب سوخت هاي ديگه مخصوصا زغال هم باشين که تو فضاي بسته سوزوندنش اين گاز رو توليد مي کنه.... تو رو خدا توصيه هاي ايمني رو جدي بگيرين.
واي باورم نميشه انقده نوشتم. ديگه برم سراغ وبلاگاتون که وبلاگ خونم به شدت پايين اومده. بازم مي گم مواظب خودتون باشين.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 2:18  توسط سین بانو  |