روزی که نوشتن توی این بلاگ رو شروع کردم ، گذشته از اینکه می خواستم حرف های دلم رو جایی بنویسم ( دفتر روزنگار زیاد دارم) هدف مهمترم این بود که دوستای جدیدی پیدا کنم . دوستای نادیده ای که بدون هیچ نقابی همراهم باشند. منم در مقابل اونا بی نقابم. عین کف دست. حالا ظاهرا این اتفاق داره می افته.... خدایا ممنونم.
دوستای خوب بی نقاب نادیده، خیلی ازتون ممنونم.
+
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 19:41  توسط سین بانو
|
سلام به همه. مرسی از ابراز لطف همه. اوضام روبراه نیست. سرما خوردگی و گلو درد و سرفه و ....آه خدا.......در ضمن من نمی تونم برای بلاگ های blogfa کامنت بذارم. کسی می دونه چرا؟
دنبال یه دیزاین زیبا برای کرسی شب یلدا می گردم. کسی نظری نداره؟
شکیبای عزیز هم توی وبلاگش مطلبی راجع به آیین های سنتی شب یلدا گذاشته که خوندنش خالی از لطف نیست. به زودی برمی گردم(اگه بهتر شدم البته. فعلا که سرفه هام تمام دل و روده ام رو به هم ریخته.)
تا بعد...
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 19:4  توسط سین بانو
|
آلبوم راز آقای شهرام ناظری رو می تونید از
اینجا دانلود کنید .پشیمون نمی شین.
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 15:22  توسط سین بانو
|
روستایی که من توش تدریس میکنم ، یک مدرسه راهنمایی بیشتر نداره که یه شیفت پسرانه و یه شیفت دخترانه است. این مدرسه یک آقای مدیر داره که بنده خدا از صبح علی الطلوع تا غروب اونجاست. از اونجایی که این روستا نزدیک سی دقیقه تا شهر فاصله داره ، مجبورم زود از خونه راه بیفتم تا در صورت بروز اتفاق غیر مترقبه ( نبود مینی بوس یا سواری، شلوغی ترمینال، پنچری ماشین ،....) به موقع برسم سر کار.
هفته گذشته که تایم بعد از ظهر بودیم ، یه روز کمی زودتر از موقع رسیدم مدرسه و تا در دفتر باز کردم عطر خوش عدس پلو مشامم رو پر کرد و هوش از سرم ربود . جناب آقای مدیر مشغول تناول ناهار بودند و بعد از سلام و خوش وبش از من پرسیدند : سالاد آوردین خانم سین؟ مبهوت به چهره اش نگاه کردم تا ردی از شوخی رو در اون ببینم ولی حالت ایشون کاملن جدی بود.
من:ببخشید، متوجه نشدم آقای مدیر، چی فرمودید؟
آقای مدیر: سالاد . سالاد نیاوردید؟
تو دلم گفتم مرد حسابی عدس پلو رو شما داری می خوری ، سالادش رو من بیارم؟ دوباره با حیرت پرسیدم :چی چی نیاوردم؟
آقای مدیر : سوالات خانم. سوالات امتحان پیش نوبت رو نیاوردید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
پی نوشت: اون روز ناهار نخورده بودم وعطر عدس پلو تمام حواسم رو بجز بویایی از کار انداخته بود ، تا جایی که "سوالات " رو "سالاد" شنیدم.
+
نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:0  توسط سین بانو
|
امروز سین بانوی تنبل قورباقه رو قورت داد. با تمام افسردگی باقیمانده از دیروز و با تمام تنبلی همیشگی، امروز صبح قورباقه رو قورت دادم . یعنی کاری رو که ازش متنفرم (ظرف شستن) رو اول انجام دادم تا با خیال راحت به بقیه کارهام برسم. در کمال ناباوری این کار کلی بهم انرژی داد چون فکر ناراحت کننده وجود ظرف های کثیف توی سینک ظرفشویی دیگه همرام نبود . اولین قورباقه ای که قورت دادم مزه اش بد نبود. شما هم امتحان کنید . لیستی از کارهای روزمره تهیه کنید و کار های سخت استرس زا رو اول انجام بدید تا با خیالی آسوده به بقیه برسید . قورباقه رو قورت بدید.
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 18:53  توسط سین بانو
|
به خودم تبریک میگم. امروز وبلاگی که سه ساله منتظرشم متولد شد . توی این روز دلگیر بارونی... . بارون گناهی نداره البته. دل من از آدمها گرفته نه از آسمون. حتی بعد از اینکه اون آدم ها رو بخشیدم بازم دلم باز نشد . تقصیره آسموه شاید. شاید هم تقصیره بارون.... نمی دونم... دلم می خواست اولین پست وبلاگم شاد باشه. شادشاد . نشد. بهتر میشم. خوب میشم حتما. شاد شاد آپ می کنم. شاید وقتی دل آسمون وا شد.
+
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 19:43  توسط سین بانو
|