تبليغاتX
کاملا شخصی


کاملا شخصی

دیشب وقتی تو و دخترک خواب بودین و من به اقتضای مادر بودنم مشغول خورده کارای قبل از خواب، ریمایندر گوشیت یه بوق کوچیک زد. اولش اهمیت ندادم و به کارام ادامه دادم. ولی بعد از چند دقیقه یه بوق دیگه زد. داشتم آماده می شدم بخوابم که صدای بوق سوم رو شنیدم. چون دم صبح بود و منم باید روز بعد زود بیدار می شدم و سر کار می رفتم و چون می دونستم این صدا چند دقیقه یک بار تکرار میشه و اگه خاموشش نکنم قطعا نمیذاره بخوابم، گوشیتو برداشتم و به صفحه روشنش نگاهی انداختم. ریمایندر رو واسه یادآوری روز زن تنظیم کرده بودی. خاموشش کردم.

از صبح تا الان ندیدمت. تا این لحظه حتی زنگ نزدی یه تبریک خشک و خالی بگی. درسته سرت شلوغه و اون ریمایندر رو هم من به باد فنا دادم، ولی واقعا فراموش کردی امروز چه روزیه؟ جالب اینه که نمی دونم چرا اصلا ناراحت نیستم.

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 21:28 توسط سین بانو|

برای کسل کننده ترین و طولانی ترین امتحان، قرعه مراقبت به نام تو افتاده: ریاضی!

همین طور که چشمت به بچه هاست، توی ذهنت داری لیوان ها رو تو کابینت های نداشته ی خونه ای که هنوز تحویل نگرفتین می چینی.

یه هو یادت میاد لیوانهای دسته دار محبوبت ۲ سال پیش ناقص شدند.یه دوست وقت شستن، یکیشونو شکست. یادت میاد بعد از صدای شکستن لیوان، فوری زل زد تو چشات که عذر خواهی کنه. همون نگاهی که دوستش داری، همونی که از اول تا آخر صحبت، تو چشات میدوزه و مثل خیلی ها وسط حرف زدن نمی دزددش! یادت میاد مهلت ندادی حرف بزنه، فوری گفتی : فدای سرت، دلت نشکنه برادر! نمی دونی این " برادر " رو یه هو از کجا آوردی. واقعا می تونی مث یه برادر روش حساب کنی؟

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 13:57 توسط سین بانو|

نمی دونم منتظر چی هستم...چه اتفاق خاصی...چه روزی... چه خبری که انقده دوست دارم روزها و ساعت ها تند تند بگذرن.مگه قراره چی بشه؟
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 19:41 توسط سین بانو|

دیگه نمی خوام ۱۷ ساله باشم. خسته شدم. می خوام بزرگ شم.

می خوام جدا شم از ۱۷ سالگی و هر چی که توش بود...

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 19:17 توسط سین بانو|

صبح که چشاتو وا می کنی یکی تو ذهنت داره می خونه:

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست...

چشات آرامشی داره که دورم می کنه از غم...

تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی...

ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شم...

سر کلاس صدای توی ذهنت داره می خونه:

اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیست...کی با تو آروم شد...اصلا مشخص نیست...

تو راه برگشت به خونه:

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

داره می باره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

بعد از ظهر وقت لباس پوشوندن تن دخترک:

همیشه اسم تو بوده...

من و گنجیشکای خونه...دیدنت عادتمونه...

هنوزم داره ادامه میده. خفه نمیشه لعنتی!

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:2 توسط سین بانو|

۱- کتاب دومم دیروز چاپ شد.

۲- کتاب سومم احتمالا به باد فنا رفت. چون دیر جنبیدیم و یکی زرنگ تر از ما زودتر ترجمه اش رو به بازار داده. جالب اینجاست این یکی رو بیشتر از اون ۲ تا دوست داشتم.

۳- خونه لعنتی تموم نمیشه که تحویلمون بده. خسته ام.

۴- صبح های زود که از خواب پا میشم هر چی ناسزا بلدم تو آینه وقت شستن صورتم به خودم نثار میکنم به دلایل مختلف.

۵- ادامه دارد...

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 20:6 توسط سین بانو|

دارم فکر می کنم دوست داشتن همینه که من تجربه اش کردم؟

یا من فکر می کنم که اینه؟

کسایی رو که دوست دارمُ واقعا دوست دارم یا فکر میکنم که دوستشون دارم؟

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 12:56 توسط سین بانو|

سو تایرد او سو منی پسوردز!

هارد ور  پسورد...

سافت ور پسورد...

جی میل...

فیس بوک...

یاهو...

هیر آن بلاگفا اند سام ادر سایتس...

سو سیک آو سو منی پسوردز...

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 20:16 توسط سین بانو|

 

وقتی می ری تو سوپر مارکت که مثلا تخم مرغ بخری...بعد با یه شیر توت فرنگی بزرگ، یه بستنی وانیل و توت فرنگی و یه آدامس توت فرنگی میای بیرون، تازه بعدش هم یه بسته توت فرنگی از میوه فروش سر راه می خری...حتما یه مشکلی هست.

تازه وقتی می رسی خونه می بینی تخم مرغ یادت رفته!!!

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 20:54 توسط سین بانو|

اگه تو منو اون مدلی که من می خوام دوست نداری معنی اش این نیست که دوستم نداری یا کم دوستم داری.

گاهی اینو یادم می ره.

نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 11:2 توسط سین بانو|


آخرين مطالب
» did you forget it?
» who are you?
»
»
» صدا بزن مرا
» دنیای این روزای من
»
» سو تایرد
» توت فرنگی
» آغاز راه
Design By : Pars Skin