1- پشیمونم که کلاس تابستونه گرفتم. اصلا طاقت گرما رو ندارم. امروز رفتم دفتر کانون از مسئولش خواستم اگه ممکنه یکی دیگه از همکارا رو جایگزین من کنه. با یه لحن کشدار گفت : نمیشه عزیزم. شما نباید از اول قبول می کردی. گفتم من که از اول نمی دونستم اوضاع کلاس اینجوریه(33 -34 نفر دانش آوموز تو هر کلاس. یه کولر کوچیک که فقط نیمکت جلوی خودش رو خنک می کنه.من و بقیه دانش آموزا فقط شر شر عرق میریزیم. اینجوری کلاس هم اصلا بازدهی نداره، بچه ها یا در حال غر زدن از گرمان ، یا بادبزن به دست خودشون یا بغل دستیاشونو باد می زنن،یا اینکه در حال رفت و آمد بین کلاس و آبخوری. گاهی هم خودم بدون اینکه بچه ها اجازه بخوان دسته دسته می فرستمشون آبخوری) خلاصه اینکه با یه لحن بچه گول زنک بهم گفت یه نفر مث خودت خوب پیدا کن ، جات بذار و بعد برو!!!! آخ خدایا اینا چه رویی دارن. با وجود اینکه 3 جلسه گذشته از شروع کلاسا ، هنوز با من قرارداد نبستن، قیمت هم طی نکردیم با هم ، چون من از طریق یکی از همکارا معرفی شدم که اونم تو رودربایستی خانم مدیر محترم پذیرفته که کلاس بره. آخه این کانون دولتیه و هر کاری اونجا بکنی تقریبا حمالی مفته.حتی پول آژانس هم نمیشه. خدایا چه غلطی کردم...این دفعه رو نجاتم بده ...قول میدم دیگه بدون تحقیق و بدون طی کردن حق الزحمه هیچ پیشنهاد کاری رو نپذیرم.
2-من اصولا تو کلاسام، (چه طی سال تحصیلی تو مدرسه، چه تابستون تو زبانکده ها و کلاسای آزاد) هیچ وقت به بچه ها سخت نمی گیرم. دوست دارم به کلاس و به من علاقه مند بشن و علاقه مند هم بمونن. انجام خیلی از کارا سر کلاس من آزاده. دیروز یکی از بچه های سال اولی(یعنی سال تحصیلی آینده میشن اول راهنمایی) سر کلاس با موبایلش ور می رفت. حس می کردم قصد داره توجه سایر بچه ها و منو به خودش جلب کنه.به همین خاطر خودمو به ندیدن می زدم تا اینکه مثلا موبایلش زنگ خورد. تابلو بود که اونر خط کسی نیست،؛ بعد از سلام و احوالپرسی بلند از من اجازه خواست که بره بیرون، من اجازه دادم. مث یه خانم تمام عیار با یه ژست خوشکل در حالی که با یه دست گوشی رو گرفته بود چرخی به کمرش داد و از نیمکت خارج شد ، از کلاس رفت بیرون و پشت در کلاس شروع کرد به بلند بلند حرف زدن. توجه همه بچه ها به اون بود کلی زحمت کشیدم تا دوباره حواسا جمع شد. این موضوع تو اون ساعت دوبار دیگه هم تکرار شد. به همین خاطر باتحکم و صدای خشمگین ازش خواستم سر کلاس گوشیشو خاموش نگه داره. به بقیه بچه ها هم گفتم اگه با خودشون موبایل میارن سر کلاس به احترام دوستاشون، معلم و درس خاموش نگهش دارن. شد یه سخنرانی بلند و بالا. خیلی تو ذوق طرف خورد، حسابی خجالت کشید، دلم براش سوخت. نمی دونم چه لزومی داره یه دختر 10-11 ساله که مامانه میاردش کلاس ، گاهی همون جا می مونه تا کلاس تمام شه ، بعد هم می بردش، موبایل با خودش بیاره. حتی با اصل داشتنش هم مخالفم تو اون سن و سال.
3- مامان اینا امروز راه افتادن سامان رو بردن به شهر انتخاب اولش واسه کنکور آزاد. ولی با توجه به اینکه از آزمون دولتی راضی بوده ، همه خیلی امیدواریم که دولتی قبول شه. جالب اینکه سینا هم دوره آموزشیش تو همون شهر افتاده و امروز دیدار ها تازه میشه.
4- صاحب خونمون دوباره می خواد نرخ اجاره رو بالا ببره . پارسال با توجه به تورم هم پول پیش رو دوبرابر کرد هم اجاره ای بیش از دوبرابر درخواست کرد. کلی باش چونه زدیم . در مورد پول پیش کوتاه نیومد ولی اجاره رو رضایت داد که یک و نیم برابر بشه. وقت گشتن دنبال خونه و نای اثاث کشی نبود وگرنه نمی موندیم. امسال اما رقم پیشنهادیش نجومیه. دیگه اینجا جای موندن نیس.
5- جالبه که مادر شوهر ادم ساعت 8 صب زنگ بزنه بعد از سه ربع درد دل و صحبت از زمین و زمان بت بگه: غرض از مزاحمت اینکه می خواستم بپرسم دیروز اون عینک مطالعه من کجا گذاشتی؟!!!!
6-چرا هنوز بعضی از مترجما نمی دونن که به جای واژه ""پابلیش" چه موقع از مفهوم "نشر" استفاده کنن ، چه موقع از مفهوم"چاپ"
7-خدایا چه حس بدیه پشیمونی. من از قبول این کلاسا عین بلانسبت...پشیمونم.
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 15:14  توسط سین بانو
|
روزی که گذشت زو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش عمر بر باد مکن
اینو واسه خودم نوشتم. باشد که بر سر عقل آیم.
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 12:35  توسط سین بانو
|
ساعت 4:30 روز 5 تیر 1360 در بیمارستان مادر متولد شدم. و امروز 27 ساله شدم. به همین سادگی!
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 20:16  توسط سین بانو
|
وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت کار می کرد.
فرشتهای اومد و پرسید: چرا اینقدر روی این یکی وقت می گذاری؟
و خدا پاسخ داد :
می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم ؟
باید
قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیش از 200 قسمت قابل حرکت داشته
باشه که قابل تعویض باشند. و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه.
.باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه که از زانوی
زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده. و همه اینها رو باید فقط با دو تا دست
انجام بده.
فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غیر ممکنه . مطمئنی این یک مدل درست و استاندارده ؟
این همه کار برای امروز زیاده بقیهاش رو بگذار برای فردا و تکمیلش کن
نمی تونم دیگه آخرای کارمه. چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم.
وقتی بیمار می شه خودش، خودش رو معالجه می کنه و می تونه 18 ساعت در روز کارکنه .
فرشته نزدیکتر اومد و زن رو لمس کرد:
این که خیلی لطیفه!!
بله لطیفه. ولی خیلی قوی درستش کردم . نمی تونی تصور کنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه.
فرشته پرسید : می تونه فکر کنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فکر می کنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو کنه .
فرشته گونه زن رو لمس کرد: "خدا فکر کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی ! سوراخ شده و داره چکه می کنه !"
خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد : چکه نمی کنه این اشکه .
فرشته پرسید :به چه دردی می خوره ؟
اشکها روش او هستند تا غمهاش، تردیدهاش، عشقش ، تنهائیش، رنجش و غرورش را بیان کنه .
فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاده رو برای ساختن مادرها کرده ای ..
فقط یک چیزش خوب نیست.
گاهی خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه .
به نقل از وبلاگ " دو قم به چپ "
پی نوشت. : این تصویر رو قبلا واسه تولد مامان گلم گذاشته بودم ولی چون خیلی دوسش دارم دوباره می ذارم.

مامان خوبم . تو یه فرشته ای . خیلی دوست دارم. روزت مبارک.
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 21:1  توسط سین بانو
|
سینا (داداش شماره یک) امروز عازم خدمته. از الان دلم براش تنگ شده!!!
پی نوشت:در آستانه ترجمه کتاب دومم قرار دارم. هنوز صحبت های اولیه انجام نشده. سر کتاب قبلی به خاطر حجم زیاد و زمان کم(کتاب 2006 بود .می خواستیم تازه تازه چاپ بشه) و نیز آزاری که دیدیم سر چاپش(موضوع کتاب مدیریت بود و چون از چند مدیر عامل برتر جهان در این کتاب نام برده شده و خوب مسلما همگی آ م ر ی ک ا یی هستن، مجوز نمی دادن واسه چاپ. می گفتن این تبلیغه واسه ا م ر ی کا، آخرش مجبور شدیم بیشتر اسم هارو عوض کنیم و از اسامی جعلی استفاده کنیم.) خیلی دپرس شده بودم. به همین خاطر یه مدت رغبت نمی کردم سراغ یه ترجمه جدید برم. ولی الان که خیالم راحته کتاب رفته زیر چاپ، نیروی تازه ای گرفتم. خوشحالم و پر از انرژی.
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 3:3  توسط سین بانو
|
من دلم می خواد داد بزنم. خدایا کجا برم داد بزنم؟ همش دارم تو دلم فریاد می کشم:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . هیچ نمی دونستم فریاد هم اگه اگه دلت بخواد بکشی و نکشی، تو دلت می مونه! نه! رو دلت می مونه، سنگینی می کنه رو دلت. چرا همش یاد تو می افتم خاله مریم؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...یادم نمیاد تو هم یه فریاد فرو خورده داشتی و نمی تونستی بدیش بیرون؟ چرا وقتی تو دلم داد می کشم انگار صدای توست که می گه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. من که بات حرف زدم. بعد از 9 ماه بات حرف زدم . از اون شب که بات حرف زدم دیگه خوابتو ندیدم. یه هفته است الان. بات که حرف می زدم گریه نکردم. خیلی دورو برم شلوغ بود. مامان ،بابا ، سینا، سامان، همسر، انگار خجالت کشیدم گریه کنم.تو ولی اشک می ریختی، دیدم. دیدم داری گریه می کنی. تو چقد قوی هستی ، چقد شجاع، چقد محکم، نمی گم کاش مث تو بودم. تصورشم نمی تونم بکنم.
یادم اومد: اون روزایی که عذاب می کشیدی، اون روزایی که مردد بودی بین دل کندن و موندن، اون روزایی که یه چشت اشک بود و یکی خون ، تو یکی از اون روزا بود که گفتی دلت می خواد با صدای بلند داد بزنی ولی نمیشه. گفتی دلت می خواد بری یه جایی که هیچ کی نباشه، هی داد بزنی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.ولی هیچ جایی نیس. بچه بودم هنوز، نمی فهمیدم چی می گی، یعنی نه اینکه نفهمم،ملموس نبود برام. تجربه اش نکرده بودم هنوز ، نه نیاز به بلند بلند گریه کردن رو تجربه کرده بودم نه نیاز به بلند داد کشیدن رو، تا اون روزای تلخ خودم. اون روزایی که ازشون بی خبری. تو که محرم رازم بودی تو بچگی، یا حتی اوایل نوجوونی، از اون روزا بی خبری.هیچ کی نمی دونس اون روزا چه زجری دارم می کشم. هیچ کی نمی دونست بجز ع که هم کلاسی و هم اتاقی من بود. همه جا حفظ ظاهر می کردم. می خندیدم و الکی خوش بودم. مخصوصا جلو مامان وقتی خونه بودم. آخه اون به اندازه کافی زجر می کشید خودش. می گفت واسه اینکه کسی گریه هاشو نبینه تو حیاط تو ماشین می نشسته و اشک می ریخته، همش به خاطر من بود ، هر کی اون روزا مامان رو می دید می فهمید یه چیزیش هست. پیر شد یهو. شادابیشو از دست داد تو اون روزا. همش هم تقصیر من بود. به خاطر من غصه می خورد. واسه همین بود که همش جلو مامان لودگی می کردم و بگو وبخند. حتی یه بار نذاشتم اشکمو ببینه. می خواستم فک کنه قضیه برا من اونقدا مهم نیس. ولی مگه میشه مادری بچه خودشو نشناسه. به خدا جلوش یه قطره اشک هم نریختم. گریه هام شب تو تخت بود. یا تو خلوت تو خوابگاه. تا اون روزی که با بچه های اتاق رفته بودیم بیرون. نمی دونم چرا اون روز من زودتر از بقیه برگشتم خوابگاه. دم غروب بود . دلم گرفته بود . خیلی . احساس کردم نیاز دارم با صدای بلند گریه کنم. احساس کردم باید بغضی رو که نمی شد تو خونه خوب بترکه اینجا خالیش کنم. و گریه کردم. زار زدم. با صدای بلند. خیلی بلند. بلند ترین صدایی که می تونستم باش گریه کنم. و چه خوب که با وجود فن روشن ، وبه لطف شلوغی اون ساعت راه رو ها صدا اصلا بیرون نرفت. گریه کردم و زار زدم. بچه ها رسیدن. س و ر. ع هم همراهشون بود. س و ر با دیدن من داشتن از ترس قالب تهی می کردن. فک کردن سر کسی بلایی اومده. ع اما در آغوشم گرفت و در حالی که سرم داد می کشید و دعوام می کرد پا به پام اشک می ریخت.
الان 5 سال از اون روزا گذشته. همه چی درست شده ولی فریادی که نکشیدم آزارم میده. هنوز وقتی نیاز به فریاد کشیدن پیدا می کنم و نمی تونم یعنی نمی شه فریاد بکشم، دلم فشرده میشه. این فریاد ناکشیده اون روزاست که هر بار با این حس سنگین تر و سنگین تر میشه. مث یه بغض خفه ام می کنه. هر چی هم اشک می ریزم حالت خفگی از بین نمی ره و این بغض فریاد نمی شکنه. می دونم اگه یه روزی بشکنه و فریاد بکشم از ته دل، اگه بشه فریاد بکشم، در و دیوار های این شهر می لرزه با صدام. خدایا می خوام داد بکشم ، کجا می شه فریاد زد. خواهش می کنم خدا...
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 4:24  توسط سین بانو
|
خوب انقد فاصله افتاد بین این پست وپست قبلی که دیگه حوصله ندارم با شرح جزییات ماجرای اون شب رو تعریف کنم. همین قد بگم که مهندس ت دوست آقای همسر یه مهندس کشاورزی باز نشسته است . وقتی خانمش با میوه از ما پذیرایی کرد ایشون گفت که حتما هر چی بر میدارین پوست بکنین بعد بخورین . گفتیم آخه می گن پوست بعضی میوه ها از خود میوه خاصیت بیشتری داره. مهندس ت گفت بله ولی نه تو ایران. اینجا هیچ نظارت سازمان یافته ای روی سم پاشی میوه ها صورت نمی گیره. همین طور هم موقع عرضه میوه ها از نظر بهداشتی کنترل کیفیت نمی شن چون اساسا سازمانی با این وظیفه اینجا وجود نداره. درست مث اینه که هر میوه ای که می خریم از تو یه
سطل سم بیرون اومده و به دست ما می رسه. نه تنها میوه بلکه تمام محصولات کشاورزی چنین وضعیتی دارن. بعد صحبت از دامداری و پرورش مرغ شد. مهندس ت گفت به همون دلیل نبود سازمان کنترل کننده ، مثلا تو مرغداری طرف میاد به جای پودر ماهی ، به مرغ ها نمی دونم چیچی اوره میده(یادم نیست گفت چی چی اوره) چون ارزونتره و پودر سیب زمینی که می دونین نشاسته تو بدن موجود زنده تبدیل به هیدرو کربن میشه .یعنی همون چربی. خلاصه اینکه مرغ با سرعت بیشتری پروار می شه ولی گوشتش از نظر کیفی فاقد ارزش غذایی لازمه. گوشت گاو وگوساله هم همین طور. و اینکه توی ایران چیزی به اسم محصول ارگانیک (از همه نظر)اصلا و ابدا وجود نداره. مهندس الف که عمو زاده آقای همسره و ساکن آمریکا می گفت اونجا (آمریکا) توی مال های بزرگ قسمت هایی وجود داره فقط برای فروش محصولات ارگانیک.خلاصه به این نتیجه رسیدیم که ما تو ایرا ن شانسی شانسی زنده ایم.
چند روزیه مشغول بازی dinner dash هستم. هم 1 و هم 2. تو هر دو تا شم تو مرحله 43 این حدودا متوقف شدم خیلی مشکل شده. آقای همسر هم که مشغول گذروندن امتحانات هستن و نمی خوام درگیرشون کنم که اگه این کارو بکنم دیگه نمی تونم از پای بازی بلندش کنم. هم مامان هم مادر شوهر گله دارن که چرا چند وقته نمیریم پیششون. میگم چه کنم بچه ام امتحان داره . خداییش مث یه بچه هی باید بش بگم پاشو درس بخون.مسوولان محترم فدراسیون بین المللی فوتبال، آخه این چه وقت برگزاری یورو2008 بود؟ نمی گین بچه امتحان داره؟ یادمه سال دوم دانشگاه بودم جام جهانی وسط امتحانای ما برگزار می شد. به درس و مشق نمی رسیدیم. حالا اون که گذشت ولی به خاطر بچه ازتون شکایت می کنم مسوولان محترم فیفا!!!!
در ضمن یه نیگایی به
این نوشته بندازین. البته اگه از شدت عصبانیت سکته کردین من مسوولیت قبول نمی کنم ها!!! آی حرص خوردم وقتی خوندمش آی حرص خوردم. مملکت گل و بلبله دیگه چه می شه کرد؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 19:6  توسط سین بانو
|
1- دیشب مهمون یکی از دوستان آقای همسر بودیم. (آقای همسر دوستای زیادی داره که 90 درصد اونا از نظر سنی تفاوت زیادی با ایشون دارن. یعنی بزرگ ترند. از زمان دوستیمون این مسئله ناراحتم می کرد و درک درستی ازش نداشتم.خودش می گفت تو رابطه دوستیش هدف منده.یعنی دوستایی انتخاب می کنه که بتونه ازشون یاد بگیره. ولی این هدف مندی زیادیش تو زندگی یه جاهایی دیگه واقعا حالم رو می گیره چون خودم هرگز دوستام رو با برنامه ریزی قبلی و چندان آگاهانه انتخاب نکردم و نمی کنم و معتقدم یه رابطه دوستانه بیشتر به احساسات آدم ها بستگی داره. احساس لذت از گذران وقت با همدیگه که موارد وسیعی رو در بر می گیره که لازمه رابطه دوستانه اند ، این می تونه شامل یاد گرفتن از طرف مقابل هم باشه. من شخصا اول دوست می شم بعد دنبال دلیل برا ادامه ارتباطم می گردم و مسلما اگه دلیل کافی وجود داشته باشه رابطه رو عمق بیشتری می دم و اگه وجود نداشته باشه پیش از اینکه رابطه نزدیک بشه که بعد باعث عذاب بشه کم رنگ یا در صورت نیاز قطعش می کنم. قبلا رابطه دوستی رو که می تونه باعث عذاب بشه تجربه کردم و از تکرارش پرهیز می کنم ولی حتی این موضوع هم باعث نشده که هدف مند دوست یابی کنم.چون اصولا ممکنه به ایجاد رابطه با افراد مختلف با ویژگی های مختلف علاقه مند بشم و خوب آیا باید پیش خودم حساب و کتاب کنم که دوستی با این شخص چه مزایایی داره؟ من که هنوز شناخت کاملی ازش ندارم. در مورد آقای همسر اما دلیلم این بود که فک می کردم دوستی با افراد میان سال و به اصطلاح جا افتاده اونو از شور و شوق جوانی دور می کنه. ولی شخصیت آدم ها بسیار متفاوته. همسر جون از اولش هم اون چیزی که من به عنوان شور و شوق جوانی می شناسم چندان در وجودش نبود. یعنی بود ولی متفاوت با من. از نوجوونی مون همیشه تعجب می کردم که این پسر چرا به آهنگ های شاد بشکن و بالا بنداز و قری علاقه ای نداره و آهنگ های سنتی گوش می ده یا لا اقل آهنگ هایی که شعرشون محتوا و مزمون درست و حسابی داره یا از نظر موسیقی چیز خاصی محسوب میشن. با وجود اینکه خودم هم از بعضی از این آهنگ ها خوشم میومد ولی حس می کردم سلیقه اش پیر مردیه آره پیر مردی. این همون چیزیه که یه روزی تو 16- 17 سالگی بش گفتم و کلی خندید. من غافل از این بودم که آدمها با هم فرق دارن.دوست داشتم اونم مث بقیه پسر های دورورم باشه. حتما موهاش رو مد روز کوتاه کنه. به جای اخبار گوش کردن و روزنامه خوندن ، رمان های عشقی که من بش معرفی می کنم بخونه(چقد هم که مزخرف و در پیت بودن اون رمان ها. اینو الان دارم میگم ولی خوب تو13-14 سالگی شاید اقتضای سن و سالم بود که اتوبوس و پنجره و زخم خوردگان تقدیر بخونم.)ولی خوب ، آدمها با هم فرق دارن.رابطه ما بیشتر تلفنی بود و گاهی قراری، بیرون، جایی ، نوجوونی رو می گم .آخه ما از 13-14 سالگی با هم دوست بودیم.بزرگتر که شدیم سر آقای همسر بیشتر و بیشتر گرم دنیای تحیر بر انگیز کامپیوتر شد. دوست داشتم بجز سرچ در مورد آخرین اخبار کامپیوتر و سرک کشیدن تو سایت های معرفی و دانلود نرم افزار وقت بذاره با من چت کنه. بازار چت هم اون روزا که ما18-19 ساله بودیم حسابی داغ بود. اخه اون موقع ها پدیده نوظهور بود.یه بار این کارو کرد. چت کردیم مثلا ولی باعث شد دفعه آخرم باشه که ازش تقاضای چت می کنم.چون 5 دقیقه ای یه بار دو کلمه تایپ می کرد اونم در جواب من که مدام می پرسیدم :پس چی کار می کنی؟ چرا ساکتی؟ می دونین دو کلمه اش چی بود؟ سرچ می کنم.
من تو چه دنیایی بودم و اون تو چه دنیایی.من غافل از این بودم که آدم ها چقدر با هم متفاوتند. دوست داشتم به جای برنامه نویسی که تو17-18 سالگی با زبان های موجود اون موقع استاد شده بود(الان که دیگه بی رقیبه)، دنبال بازی های جدید باشه مث خودم. ولی چه اشتباهی . آدمها متفاوتند. شور و شوق نوجوونی و جوونی اون اینایی بود که گفتم. اصلا هم آدم رمانتیکی نیست. بلد نیست باشه ولی سعی می کنه به خاطر من باشه. چون من اینطور می خوام. مهم اینه که منو خیلی دوست داشته و داره و همیشه اینو ابراز کرده چه تو 13-14 سالگی و اوایل دوستی. چه تو 17-18 سالگی و اوج احساس چه بعدش تا ازدواج و چه الان. اصلا چرا حرفام به اینجا رسید؟ من که می خواستم از مهمونی دیشب و دوست آقای همسر بنویسم. چی شد؟ ای لعنت به روده دراز. بقیه اش باشه بعد. )
پی نوشت: الان اینو تو یه وبلاگ خوندم وخوشم اومد ولی چون بعد از کپی بی اختیار بستمش نمی تونم منبع رو ذکر کنم. با عرض پوزش از نویسنده وبلاگ مذکور، مترجم متن، و نویسنده اصلی متن که هیچ کدوم رو نی شناسم.
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود.
او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماندمن می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح
روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش
صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد
براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
خانه رو جارو کرد
- برای گرفتن سپرده به بانک رفت
- به بقالی رفت
- جای خواب گربه هارو تمیز کرد
- سگ رو حمام دادو ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخوابها
- به کار انداختن لباسشویی
- جارو و گرد گیری
- تی کشیدن آشپز خانه
- رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل
- آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه
-
اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت
4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقیه کارها
فاکتور گیری شد.(
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت همسرش رو هم جلب می کرد.
صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا
:من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن
روزانه زنم در منزل لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم
.
خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد:
پسرم
من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط
خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!
پی نوشت 2: گلاب به روی همه بد جوری اس*هال شدم. تو خونه عرق نعنا بود خوردم. دیگه چه می شه کرد؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم چون شب جشن تولد دعوت داریم. بشتابید...
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 12:36  توسط سین بانو
|
به آقای همسر می گم 19 روزه وبلاگم رو آپ نکردم. هیچی ندارم بنویسم. بعد از مکث چند ثانیه ای بدون اینکه سرشو از لپ تاپش بیاره بیرون می پرسه یعنی چی؟ متوجه میشم که تمام حواسش پیش کاریه که داره انجام میده و سرعت پردازشش برا مسائل دیگه بی نهایت پایینه. اینه که کوتاه میام . طبق معمول این چند روز صفحه مدیریت وبلاگم گشوده است و بر وبر دارم نگاش می کنم. هیچ بعید نیست که مثل روزای قبل بدون ایجاد هیچ تغییری دوباره ببندمش. احساس می کنم مغزم خالیه . احساس ترسناکیه. صدای اخوان می پیچه تو ذهنم: از تهی سرشار... جویبار لحظه ها جاریست...
پی نوشت: گفتم که آقای همسر قصد تغییر شغل دارند. به سلامتی این مهم انجام شد و به میمنت تعطیلی موقت شرکت کوچولوشون، یکی از سیستم های اونجا در حال حاضر در منزل و در خدمت بنده به سر می برد و معنا و مفهوم آن این می باشد که من از این به بعد تند تند تر آپ خواهم نمود.
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 17:12  توسط سین بانو
|
کاش می دونستم چی باید بنویسم که لایق تو باشه.
امروز 50 ساله می شه و من نمی دونم به جای تولدت مبارک چی بگم که عمق احساسم ، عشقم ، قدر شناسیم رو نشون بده نسبت به ثانیه های این عمر پر بارت که با وجود مشغله زیادت به عنوان یه معلم وظیفه شناس، مهربان و کوشا ، پای من ، سینا ، سامان و بابا گذاشتی. هم همسر یکتا و بی نظیری هستی، هم مادری مهربون و همراه و نمونه و هم معلمی دلسوز و وظیفه شناس. چقدر این واژه های تکراری برای توصیفت حقیرن مامان خوبم...
تولدت مبارک. باز نشستگی ات هم همین طور. خیلی دوست دارم .
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:49  توسط سین بانو
|