گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در رهش از دیده شمارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 18:30 توسط سین بانو |
1- اینروزا همش دارم فک می کنم چه خوب شد این سه هفته ای رو که همسر به
خاطر امتحانات آخر ترم باید در شهر محل تحصیلش بمونه، خونه موندم و علیرغم
همه اصرارها نرفتم خونه مامان اینا. پیش از این همون نصف هفته رو که همسر
نبود و من می رفتم خونه مامان اینا، با وجود بخور و بخواب و راحتی زیاد
ولی خیلی دلتنگش میشدم و واسه برگشتنش روز شماری می کردم. البته نه اینکه
الان دلتنگ نیستم ها...نه! ولی بی تابی نمی کنم. نه پشت تلفن، نه حتی تو
دلم. خونه موندن حس غربتم رو و دلتنگیمو کم کرده. افسوس که دیگه این آخر
ترمی کشفش کردم.
2- این روزا همش دارم فک می کن این Naveen andrews (سعید جراح در سریال Lost
) شبیه ناصر عبدالهی مرحومه، یا شایدم من اشتباه می کنم. ولی به هر حال هر
بار چشمم بهش میفته یاد ناصر عبدالهی می افتم. نمی دونم چرا! 3- این روزا همش دارم فک می کنم چرا اصلا خودمو دوست ندارم. چرا دوست
ندارم جلوی آینه برم. چرا احساس می کنم تو سراشیبی زندگی ام. چرا احساس می
کنم بدون اینکه بخام دارم به سرعت پیر می شم. چرا با هر کی این موضع رو
مطرح می کنم بهم میخنده، می گه مگه چند سالته بابا! خوب این یه حسه ،
شایدم یه فکر دائمی که آزارم میده. شاید دلیلش بیکاری و احساس عدم مفید
بودنه. به هر حال یه دلیلی داره دیگه. 4- این روزا رو با استرس طی کردم و می کنم. سینا دیر به دیر از خودش خبر میده. سامان فردا کنکور داره. 5- این روزها چرا زودتر نمیگذرن تموم شن برن؟ 6- این روزها با این اوضاع مملکت و شوکی که بعد از گذشت دو هفته هنوز ازش خارج نشدم، خیلی درب و داغونم. خیلی... پی نوشت: دوباره از سینا بیخبریم. با اینکه می دونیم این روزا تهران آرومتر بوده ولی....مواظب بچه های مردم هستین؟ مواظب سربازا که خانواده هاشون نگرانن؟ مواظب داداش منو بقیه داداشا هستین؟ پی نوشت 2، اضافه شده در ساعت 8:45 پنج شنبه 4 تیر: 28 سالگی فردا مث یه دزد در دل تاریکی از راه میرسه و برای من به همون اندازه غافلگیر کننده و ترسناکه. 28 سالگی، اصلا منتظرت نبودم. کاش حالا حالا ها نمیومدی و یه سال دیگه از عمرم رو نمیدزدیدی....
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:15 توسط سین بانو |
چقدر حرف دارم که بعد از این سکوت دو ، سه ماهه بزنم. با خودم عهد کرده بودم تا ترجمه تموم نشه دیگه سراغ اینترنت نیام و با توجه به وضعیتی که بعضیهاتون می دونید چیه، کار سختی هم نبود. بگذریم از اینکه اونقدر سرم با کلاس های آخر ترم و بار سنگین مطالب هزار بار دوره شده و بعدش هم با امتحانات و تصحیح اوراق و لیست نوشتن شلوغ بود که اصلا نمی رسیدم سراغ ترجمه ام برم. به همه اینا البته تنبلی مفرط رو هم اضافه کنید. ولی خدا رو شکر هفته پیش ترجمه تمام شد، دادم تایپش کردن. امروز ادیت نهایی هم انجام شد و اگه خدا بخواد و سنگ پیش پامون نندازن، کتاب دومم امسال چاپ میشه. اسمش هم بمونه سورپرایز تا بره زیر چاپ.
اما اینا نبود حرفای ناگفته ام. نگران سینا، برادرم هستم که تو تهران سر*بازه. البته جزو کادر راهنمایی و رانندگیه. ولی با این آشوبا...
موبایلش یا خاموشه(وقتایی که سر پسته) یا خط نمیده. تو رو خدا مواظب بچه های مردم باشین. مواظب سر*بازا...
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:24 توسط سین بانو |
سال نو مبارک. همین !
بعدا عکس اضافه میشود...
+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 1:43 توسط سین بانو |
با وجود این هوای خوب و دیدن تکاپوی مردم برای استقبال از نوروز، حال و هوای من اصلا بهاری نیست. نه اینکه بد باشم یا غصه چیز خاصی رو بخورم، ولی هنوز روحم احساس خوبی رو که هر سال این موقع سراغم میومد ، نداره. عجیب نیست که هنوز خونه تکونی نکردم. می دونید که وقتی همسر در شهر محل تحصیلش تشریف داره، منم خونه مامان اینام. دیشب یه لیست بلند و بالا از کارایی که واسه عید باید انجام شه نوشتم ولی با بی حوصلگی تمام. دلم حال هوای واقعی بهار رو می خواد. بهار من کجایی؟
بهارم، دخترم ، از خواب برخیز..........
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 11:50 توسط سین بانو |
روزایی که راهنمایی کلاس دارم علاوه بر شیرینی گاه و بیگاه، خیلی روزای خسته کننده و بدتر از اون، حرص دراری هستن. فرض کنین می خوام از بچه های سال اول یه دیکته کوچولو بگیرم که نمره اش اصلا مهم نیست. فقط می خوام بچه ها املای لغات رو تمرین کنند: -خانم اجازه؟ تو دفتر دیکته بنویسم؟ من: بله عزیزم. - خانم اجازه یعنی تو برگه ننویسم؟ من: نه عزیزم. - خانم با مداد بنویسم؟ -خانم با خودکار بنویسم؟ - خانم اشکالی نداره با آبی بنویسم؟ -خانم اشکالی نداره با مشکی بنویسم؟ -خانم اشکالی نداره با هفت رنگ بنویسم؟ -خانم میشه مدادم رو بتراشم؟ -خانم میشه مدادتراش نازنین رو بگیرم؟ - خانم میشه برم دستشویی؟ - خانم میشه برم آب بخورم؟ -خانم میشه جامو عوض کنم سحر از رو دستم نیگا نکنه؟ -خانم میشه این شیدا رو جابجا کنی؟ همش نیمکت ما رو تکون میده. -خانم میشه امروز دیکته نگیری ؟من حاضر نکردم. - خانم میشه... -خانم میشه... -خانم میشه...........؟؟؟؟ من: در حال کندن دانه دانه موهایم و دندان قروچه در کمال آرامش!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:32 توسط سین بانو |
خوب گفته بودم که حس می کنم دارم یه خواب بد می بینم. الان باورم شده که یه خوابه و به زودی ازش می پرم(شاید نه خیلی زود، ولی بالاخره تموم میشه) .
تو فکرم یه نظر خواهی داشته باشم تو وبلاگم. از فکرم که مطمئن شدم مطرحش میکنم.
امشب با یه دسته گل غافلگیر شدم. 5 شاخه رز. 3تا ارغوانی ، دو تا صورتی. ممنونم گلم.
+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 23:47 توسط سین بانو |
حال این روزهای من اصلا خوش نیست. حال کسی رو دارم که خواب میبینه داره غرق میشه. می دونه فقط این فقط یه کابوسه و فردا که بیدار بشه ازش اثری نمونده ولی به اندازه خودش حس زجر آوریه! نمی خواستم راجع بهش چیزی بنویسم . هنوزم نمی خوام . ولی کامنتی رو که واسه رها گذاشتم اینجا هم میذارم. فقط واسه اینکه یه آرزوی خوب کرده باشم واسه همه کسایی که حال و روزشون مث این روزای منه:
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 0:54 توسط سین بانو |
روز دوشنبه برای من روز خیلی خسته کننده ای هستش ، چون دو شیفت کلاسم.یازده دوازده ساعت سر و کله زدن با بچه ها اونم تو یه روز واقعا انرژی ادم رو تحلیل می بره. اما دیروز با بقیه دوشنبه ها متفاوت بود. تو استراحت کوتاهی که بین دو شیفت داریم، داشتم آماده می شدم واسه ناهار خوردن که موبایلم زنگ زد. راستش نمی تونستم حدس بزنم کی می تونه باشه. ولی وقتی نگاهی به ال سی دی گوشی کردم نیشم تا گوشم وا شد. شما هم نمی تونین حدس بزنین کی بود. خودم براتون می گم. شب تاب جونم بود. اولین بار بود که باش حرف می زدم و صدای گرم و دلنشینش رو می شنیدم. همون طور بود که فکرش رو می کردم. صدایی گرم و مهربون و متین وسرشار از اعتماد به نفس و آرامش. زیاد حرف نزدیم ولی من اونقدر از این مکالمه کوتاه انرژی گرفتم که تا آخر روز با لبخند به کارم ادامه دادم. خیلی ازت ممنونم شب تاب عزیزم.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 10:54 توسط سین بانو |
ممنون که خودتونو کشتین از بس نگران من بشین و برام کامنت خصوصی و عمومی بذارین که اخه این سین بانو چه دردشه که یه ماهه پیداش نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا که! انگار راجع به دوستای خوب بی نقاب نادیده ام اشتباه کرده بودم.
در ضمن شکر خدا من هیچ دردم نبود. فقط به اینتر نت دسترسی نداشتم.
+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:52 توسط سین بانو |